ترزا و کریستینا

«مامان! باورت نمی‏شه… لیندا تو حراجه !!!» صدای ترینا زیاد مفهوم نبود. حدود دویست متر را از خانه‏ی پترسون‏ها تا آن‏جا، یک‏نفس دویده بود و نفس نفس می‏زد. عرقی که از سر و رویش می‏ریخت و شانه‏هایش را خیس کرده ادامه مطلب

خاطرات یک سلاخ

امروز زن حدوداً چهل ساله‌ای زیر دست من افتاد که بر خلاف هم‌سن و سال‌های خودش، نه گریه می‌کرد و نه برای دو روز زنده ماندن بیش‌تر، روی تن خودش عیب می‌گذاشت. اضطراب داشت، امّا آرام و بی‌دردسر آوردند و ادامه مطلب

بازگشت به خانه

ـ «مامانی، ما رو اینجا آوردن چی کار؟» این فریبا بود که با مادرش حرف می‌زد. آن‌ها را کف حیاط، پشت به پشت نشانده بودند و مچ دست‌هایشان را دور شکم آن یکی، با زنجیر به هم بسته و رفته ادامه مطلب

رویای فرزانه

پرستو وسط باغ از پا آویزان بود و زیر ضربات شلاقی که از هر طرف بر بدنش فرود می‌آمد، تقلا می‌کرد و دست‌وپا می‌زد. مهمان‌ها یا دور او جمع شده بودند یا کمی آن‌سوتر به رقص و شادی خوش می‌گذراندند ادامه مطلب

تصفیه حساب

دستبندی آهنی، دستان شهرزاد را پشت سرش زنجیر کرده بود. مسیر مرگ به‌زودی آغاز می‌شد: از اینجا به سوی سکوی حراج و از آنجا به محل باربیکیو… پاسبانی که مسؤول انتقالش بود، افسار بلند سه متری‌ای را به دستبند آهنی ادامه مطلب

پیک‌نیک آخر

اگر از فانتزی‌های خشن و بی‌رحمانه بیزارید، جداً از خواندن این داستان پرهیز کنید. *** یلدا شبش را مثل همیشه در قفسی فلزی که به‌سختی در آن جا می‌شد، در زیرزمین تاریک و نمناک منزل صاحبش گذرانده بود و در انتظار ادامه مطلب

قاتلی به نام افعی

افعی، خیلی معمولی‌تر از چیزی بود که رسانه‌ها می‌گفتند… اخبار یک قاتل زنجیره‌ای که قربانیانش را اغوا می‌کرد و بعد سرشان را به باد می‌داد، مدت‌ها در شبکه‌های اجتماعی دست‌به‌دست می‌شد. او را زن قوی‌هیکلی از اقوام اقلیت تصویر می‌کردند ادامه مطلب