بازگشت به خانه

ـ «مامانی، ما رو اینجا آوردن چی کار؟»

این فریبا بود که با مادرش حرف می‌زد. آن‌ها را کف حیاط، پشت به پشت نشانده بودند و مچ دست‌هایشان را دور شکم آن یکی، با زنجیر به هم بسته و رفته بودند.

هرچه فریبا بی‌تاب بود و استرسش را بروز می‌داد، مادرش آرام به نظر می‌آمد. در حالی که به مورچه‌هایی که روی ران‌های گوشتی‍ و سفیدش در حرکت بودند نگاه می‌کرد جواب داد:

ـ «آوردن خلاصمون کنن.»

ـ «خلاصمون کنن مامانی؟ می‌خوان آزادمون کنن؟»

ـ «نه کله‌خراب! کدوم برده‌ای رو دیدی آزاد شده باشه؟ می‌خوان ذبحمون کنن.»

ـ «ذبحمون کنن؟ این‌جا؟ تو خونه‌ی خودمون؟»

ـ «من چه می‌دونم… فقط خدا کنه حاشیه نداشته باشه.»

ـ «مامانی اینا کی هستن هی از بالای دیوار نگاه می‌کنن؟ یعنی در و همسایه هم خبر دارن؟»

مریم که پشت به در نشسته بود، سعی کرد سر بگرداند و چیزی را که فریبا می‌دید، ببیند. امّا در عوض خانم شاهین را دید که شلاق به دست، با عصبانیت به سمتشان می‌آمد. معلوم بود که متوجه حرف زدنشان با هم شده است.

خانم شاهین آمد و بدون یک کلمه حرف شلاقش را بالا برد و بر بدن برهنه‌ی مریم فرود آورد. ضربه‌ی اوّل را حواله‌ی پستان‌های درشت و پرشیرش کرد و بعدی‌ها را به شکمش زد تا دست فریبا هم که به آن بسته شده بود، نصیب ببرد و خوب که عصبانیتش را تخلیه کرد و مادر و دختر را حسابی به گریه انداخت، بدون اخطار، آخرین ضربه‌ی شلاقش را بر پستان‌های نقلی و کوچک فریبا فرود آورد.

بعد نفسی تازه کرد و نوک‌پا نشست و به برده‌هایش خیره شد که سرشان را پایین انداخته بودند و گریه می‌کردند. لحظه‌ای گذشت و بعد گفت:

ـ «من می‌دونم گوساله‌های کثافتی مثل شماها رو چطوری باید خفه کرد. خودتون خواستین.»

خانم شاهین این را گفت و روی پایش بلند شد و به سمت ساختمان رفت و برده‌ها از پشت پرده‌ی اشک دور شدن صاحب بی‌رحمشان را نگاه می‌کردند.

فریبا کمی دیگر هم صبر کرد و بعد نتوانست تحمل کند و پرسید:

ـ «مامانی، چی کار می‌خواد بکنه؟»

مریم که به نظر می‌رسید عاقل‌تر از دخترش باشد، جواب داد:

ـ «خفه شو دختره‌ی احمق، نمی‌خوام بازم شلاق بخورم. تو رو که نمی‌زنه. فقط منو می‌زنه.»

ـ «چرا این‌جوری می‌گی مامانی؟ دست من روی شکمته. منم دردم اومد.»

ـ «همین که به خاطر تنبلی تو دارن این بلا رو سرمون میارن بس نیست؟»

ـ «تنبلی من مامانی؟ مگه دست منه که شیر نمی‌سازه بدنم؟»

ـ «خفه شو اومد… اومد… خفه شو…»

در یک چشم به هم زدن، خانم شاهین با وسایلی که از دور یک مشت گیره و تسمه به نظر می‌رسید، بالای سرشان آمد و بدون معطلی شروع به کار کرد.

اوّل از همه، شلاقش را برداشت و تسمه‌ی باریکی را که دو سرش گیره داشت. بعد تسمه را دور گردن مریم حلقه کرد و بالا کشید و در حالی که با شلاقش به پستان‌های کوچک فریبا ضربه می‌زد،

ـ «یالا بجنبین بلند شین گوساله‌ها…. کوناتونو تکون بدین تنبلای کثافت…»

مادر و دختر، به هر بدبختی بود توانستند پشت به پشت هم تکیه بدهند و با فشار زیاد به زانوهایشان، از زمین بلند شوند. صدای جیغ و سوت از پشت دیوار می‌آمد. فریبا از شدت خجالت سرش را پایین انداخته بود، ولی مریم بدش نمی‌آمد طوری بچرخد که بتواند آن‌جا را نگاه کند. خانم شاهین امّا بدون توجه به همه‌ی این سروصداها تسمه‌ی گیره‌دار را از دور گردن مریم باز کرد و از بین پاهای برده‌هایش عبور داد و بعد با همان لحن عصبی خودش دستور داد:

ـ «لنگاتونو باز کنین… بازتر…»

برای برده‌هایی که آن طور به هم بسته شده بودند، باز کردن پاهایشان راحت نبود و مجبور بودند ذره‌ذره این کار را انجام بدهند. امّا خانم شاهین که حوصله‌ی این‌همه معطلی را نداشت، با نوک بوتش ضربه‌های آرامی به پاهای برهنه و کوچک فریبا می‌زد و هر طور بود، مجبورشان کرد که ریسک افتادن را بپذیرند و دستور را زودتر انجام بدهند.

وقتی پای برده‌ها به حد کافی باز شد، خانم شاهین تسمه را بالا کشید و روی کسشان انداخت. بعد دو طرف تسمه را به دست‌های بسته‌شده‌ی دخترها سپرد و خودش روی زمین زانو زد و با دقت و وسواس، لب‌های کسشان را یکی‌یکی باز کرد و تسمه را حسابی به داخل چپاند و محکم کرد. بعد در حالی که خودش دو طرف تسمه را گرفته بود و مراقب بود که شل نشود، گفت:

ـ «بتمرگین زمین.»

معلوم بود که دو کلمه حرف زدن، خیلی شدیدتر از چند تا شلاق ناقابل برایشان آب خورده بود. و تازه این در حالی بود که هیچ دستوری برای حرف نزدن به آن‌ها داده نشده بود. حتّی در مزرعه هم برده‌ها اجازه داشتند وقتی با هم تنها می‌شوند و کسی بالای سرشان نیست، با هم حرف بزنند. و حالا به خاطر انجام کاری که از آن منع نشده بودند، تنبیه می‌شدند. بنابراین حتّی فکر اطاعت نکردن هم به سر هیچ‌کدام از برده‌ها خطور نمی‌کرد. تسمه‌ها را با وجود درد شدیدش آن‌چنان محکم در دست‌های نحیفشان گرفته بودند که مراقبت خانم شاهین اصلاً لازم نبود و خود خانم شاهین هم چند لحظه بعد متوجه این موضوع شد.

وقتی برده‌ها مثل قبل روی زمین نشستند، صاحب بی‌رحمشان دوباره دست‌به‌کار شد. این بار جلوی فریبا نوک‌پا نشست و لحظاتی با لذت به چشم‌های سرشار از ترس دخترک خیره شد و بعد دست چپش را بالا برد و دو انگشتش را بر گونه‌های فریبا گذاشت و فشار داد.

ـ «بازش کن پوزه‌تو.»

فریبا که تا این لحظه با التماس به صاحبش نگاه می‌کرد، دهانش را باز کرد و وقتی دید که خانم شاهین گیره‌ی سر تسمه را به دست گرفته، برایش سخت نبود که حدس بزند دستور بعدی چی می‌تواند باشد و خودش زبانش را بیرون آورد. خانم شاهین لبخندی از رضایت زد و با دست چپ زبان فریبا را گرفت و کمی دیگر بیرون کشید و با دست راست، گیره را بالا آورد و باز کرد و به سمت نوک زبانش آورد و تا جایی که می‌شد جلو داد و بعد دو فک گیره را درست در وسط زبان فریبا، به‌آرامی روی هم گذاشت و بعد تسمه را طوری سفت کرد که بدون کمک هم سر جایش می‌ایستاد و زبان فریبا را کاملاً بیرون نگه می‌داشت.

مریم که نمی‌دانست چه خبر است، فقط شنید که دخترش زوزه‌ی آرامی از درد کشید و بعد ساکت شد.

خانم شاهین چرخی زد و سر مریم هم همین بلا را آورد، با این تفاوت که این بار تسمه را آن‌قدر سفت کرد که برده‌ها مجبور شدند سرشان را تا جایی که می‌شد پایین ببرند و تازه باز هم انگار زبانشان داشت از بیخ کنده می‌شد. صدای جیغ‌هایشان بلند و دردناک شده بود و تازه این‌جا بود که برده‌ها فهمیدند مجازات دو کلمه حرف زدن، چقدر می‌تواند سنگین باشد.

مریم و فریبا پشت‌به‌پشت هم، با دست‌هایی که دور شکم دیگری زنجیر شده بود کف حیاطی نشسته بودند که روزگاری حیاط خانه‌ی خودشان بود.

به خاطر چند کلمه حرف زدن، به زبان‌هایشان گیره زده بودند و با تسمه‌ای که از لای پایشان رد می‌شد، هر دو زبان را به هم وصل کرده بودند و حالا چاره‌ای جز صبر کردن در سکوت، برای مادر و دختر باقی نمانده بود.

هر دو خیلی زود یاد گرفتند که چطور در آن وضعیت درد را به حداقل برسانند. اوّل خودشان را تا جایی که می‌توانستند به هم چسباندند، بعد سرشان را تا جایی که می‌شد پایین دادند و به این ترتیب، توانستند فشار را بر زبانشان کم کنند. با باز کردن پاهایشان، کمی هم از فشار تسمه بر لای پایشان کم کردند. هر دو خوب می‌دانستند که در وضعیت خفت‌باری به سر می‌برند، امّا به هر حال، تحمل خفت و خواری، راحت‌تر از تحمل درد به نظر می‌رسید.

درست معلوم نبود که وضعیت پیش‌آمده، تقصیر کدام‌یکی از دو برده است. فریبا تمام شرایطی که پیش آمده بود را از چشم مادرش می‌دید و مریم ناتوانی دخترش در خدمت به صاحبان مزرعه‌ی شاهین را دلیل این اتفاق‌ها می‌دانست.

فریبا هر از چند گاهی ناله‌ای از درد سر می‌داد، امّا مریم بی‌صدا نشسته بود و در حالی که به چکیدن بزاقش بر پستان‌های درشت و پر از شیرش خیره شده بود، به گذشته‌اش فکر می‌کرد.

پنج سال پیش، در اثر یک عصبانیت لحظه‌ای، کسی را ناکار کرده بود و بعد به اعدام محکوم شده بود و درست قبل از اجرای حکم، قبول کرده بود که به جای اعدام بردگی را بپذیرد و به این ترتیب، از همان تاریخ و همان لحظه، حقوق انسانی خودش را برای همیشه از دست داده بود. لباس‌های او را درست بعد از تأیید قاضی و در همان حیاط زندان از تنش بیرون آورده بودند و بعد از آن، دیگر هرگز چیزی بدن برهنه‌اش را نپوشانده بود. همان شب اوّل بردگی، آقا و خانم شاهین که گله‌داران محلی بودند، او را به قیمتی نه‌چندان بالا خریده و به مزرعه‌ی خود برده بودند.

همه می‌دانستند که در این مزرعه‌ها، زن‌ها را به گاوهایی بی‌نام‌ونشان تبدیل می‌کنند که فقط به درد تولید مثل و دوشیده شدن و کارهای سخت می‌خورند و بس. و هر وقت به درد این کارها نخوردند و هزینه‌ی نگهداریشان از درآمد تولیدی‌شان بیش‌تر شد، حتّی یک روز هم زنده نمی‌مانند و فوراً روانه‌ی کشتارگاه می‌شوند تا از خون و گوشت و استخوانشان هم بهره‌برداری شود.

هیچ‌کدام از مسؤولین مزرعه تخمین زندگی بالای دو سال را برای مریم نمی‌زد. پزشکی که اوّلین نطفه را در رحمش کاشته بود، صریحاً گفته بود با این سن و سال، حتّی اگر بتواند یک بار هم زایمان داشته باشد، شاهکار کرده. امّا این‌طور نشده بود. بدن مریم توانسته بود تحت رژیم غذایی و درمان‌های هورمونی دقیق، ظرف پنج سال، پنج بار زایمان داشته باشد و دوازده توله‌ی سالم و باکیفیت تحویل بدهد و علاوه بر آن، شیری که از پستان‌هایش دوشیده می‌شد هم نه از نظر مقدار و نه از نظر کیفیت، دست‌کمی از برده‌های جوان‌تر نداشت.

در روزهای اوّل، مریم هم مثل همه‌ی زن‌های دیگری که به بردگی فروخته می‌شوند، اسیر وحشت و ترس و تنهایی شده بود. زندگی مداوم در قفس‌های آهنی و تاریک و تحمل دائمی شلاق و شکنجه، هر برده‌ی تازه‌واردی را از پا درمی‌آورد و این خاص مریم نبود. امّا در تمام این سال‌ها مریم کوشیده بود با کار و تلاش و مقاومت سرسختانه در برابر فشارهای زندگی بردگی، صاحبانش را از خودش راضی نگه دارد. در این مدت، فقط دو بار از خانواده‌اش خبر گرفته بود. یک بار وقتی که به او گفتند فریبا، دختر نوزده ساله‌اش، به بردگی کشیده شده و در جای دیگری از همین مزرعه مشغول کار است، و بار دیگر، یک سال بعد، وقتی به او گفتند قرار است به همراه دختر بی‌مصرفش که چیزی جز ضرر برای مزرعه نداشته، در یک برنامه‌ی کشتار نمایشی، سربه‌نیست شود.

اگر به خاطر ناتوانی فریبا از انجام وظایفش نبود، مریم می‌توانست دست‌کم دو یا سه سال دیگر هم به زندگی‌اش ادامه بدهد و تازه بعد از آن، به جای تحمل درد و تحقیر در یک کشتار نمایشی، در یک کشتارگاه صنعتی و بهداشتی جانش را می‌گرفتند و حالا به خودش حق می‌داد سرنوشت شومش را به گردن دخترش بیاندازد. به‌خصوص که می‌گفتند اجرای این کشتار نمایشی در خانه‌ای که روزگاری خانه‌ی خودش بوده است، جلوی چشم این‌همه در و همسایه و دوست و آشنا، کاملاً به خواسته‌ی فریبا بوده است.

امّا فریبا کل جریان را طور دیگری می‌دید. اوّلاً مادرش به حکم دادگاه و به خاطر یک حماقت شخصی و در یک فرآیند قانونی سر از بردگی درآورده بود. ثانیاً کی فکر می‌کرد زنی به سن و سال مادرش آن‌قدر خوب از آب دربیاید که صاحبان مزرعه به فکر تصاحب دختر او بیافتند و برای دور زدن قانون، آن‌قدر پول خرج کنند تا مجوز بردگی فریبا را بگیرند؟

اصلاً شاید اگر فریبا طور دیگری وارد زندگی بردگی می‌شد، این‌همه زجر و بدبختی نمی‌کشید. می‌توانست برده‌ی جنسی باشد یا به عنوان یک سگ خانگی به فروش برود. امّا در عوض او را به طمع استفاده از نژادش، برای خدمت در مزرعه خریده بودند. در حالی که نه جثه‌ی کوچکش توان کارهای سنگین آن‌جا را داشت و نه در طول یک سال بردگی و تزریق انواع هورمون، توانست یک قطره شیر تولید کند. شیر که جای خود داشت، پستان‌های ظریف و کوچکش حتّی شروع به رشد هم نکردند.

سرانجام صبر مربیش سر آمد و یک روز که فریبا نتوانست پابه‌پای بقیه‌ی برده‌ها بدود، او را از گله جدا کرد و خسته و عرق‌ریزان، پیش پای آقای شاهین، مالک کل مزرعه روی زمین انداخت. او که فریبا را به قیمتی بسیار بالاتر از چیزی که می‌ارزید خریده بود، ناگهان از کوره در رفته بود و دستور ذبح فوری فریبا را داده بود. دخترک بی‌چاره که ناگهان مرگ را در دو قدمی خودش می‌دید، به دست و پا افتاده بود و التماس کرده بود که او را به خانه‌اش برگردانند و او قول می‌دهد که پول را دست‌وپا کند و خسارت را بپردازد. امّا این خواهش و التماس دقیقه‌ی نودی فریبا، چراغی را در ذهن خانم شاهین که کمی آن‌طرف‌تر ماجرا را زیر نظر داشت روشن کرد. تصمیم این شده بود که از خیر خدمات مریم هم بگذرند و مادر و دختر را برای یک کشتار نمایشی حاضر کنند و خسارت‌هایشان را با پول فروش بلیت این نمایش بی‌نظیر، جبران کنند.

به این ترتیب، فریبا از زیر تیغ زنده بیرون آمده بود، امّا یک هفته را در یک قفس تنگ سر کرده بود و بعد از یک هفته، او را به خانه‌ای آوردند که زمانی آن‌جا زندگی می‌کرد و منزلش بود و تازه آن‌جا بود که مادرش را دیده و بو برده بود که چه خوابی برایشان دیده‌اند.

با این اوصاف، واقعاً نمی‌شد تصمیم گرفت بلایی که سر این مادر و دختر می‌آمد، تقصیر کدام‌یک از آن‌هاست و هر دو به نحوی حق داشتند. آن‌ها در سکوت خاطراتشان را مرور می‌کردند  و انتظار می‌کشیدند، که آقای شاهین با یک لگن بزرگ سفید، بالای سرشان ظاهر شد…

پاسخ دهید