تصفیه حساب

دستبندی آهنی، دستان شهرزاد را پشت سرش زنجیر کرده بود. مسیر مرگ به‌زودی آغاز می‌شد: از اینجا به سوی سکوی حراج و از آنجا به محل باربیکیو…

پاسبانی که مسؤول انتقالش بود، افسار بلند سه متری‌ای را به دستبند آهنی او بست و از لای پایش عبور داد. مرد بدون بروز هیچ احساسی وظیفه‌اش را انجام می‌داد و شهرزاد هم سعی می‌کرد در چشمانش نگاه نکند. به آرامی منتظر شد و بعد با به راه افتادن پاسبان، او نیز به راه افتاد.

چیز زیادی به تن نداشت. بلوز رکابی قرمزرنگی را بر او پوشانده بودند که به دامن ساده‌ی مشکی‌رنگی منتهی می‌شد. بلوز به خاطر گرمای هوا به تنش چسبیده بود و بخش قابل توجهی از پستان‌های خوش‌تراش و موقرش را برملا می‌کرد. از آن‌طرف افسار چرمی‌ای که پاسبان از لای پایش عبور داده بود، دامنش را تا حدود زیادی بالا نگه می‌داشت. هیچ‌کدام این‌ها شبیه لباس‌هایی نبودند که به طور معمول می‌پوشید و تنها کفش‌های پاشنه‌بلند قرمزی که در پا داشت، به خودش تعلق داشتند. ترکیب رنگ‌های قرمز و مشکی، زیبایی جنوبی شهرزاد را دوچندان می‌کرد و این کفش‌ها، مکملی عالی بودند بر قد نسبتاً بلند او.

به هر حال، این لباس‌ها موقتی بودند و بنا بود مسیر میان سکوی حراج تا آلاچیق باربیکیو را برهنه طی کند، آن هم احتمالاً با قطراتی از ترشحات اسپرم حاج اکبر بر صورتش.

هنوز پایشان را از در پاسگاه بیرون نگذاشته بودند که مرد درشت‌هیکل نخراشیده‌ای فریاد زد:

ـ «انگار امشب بندری داریم!»

این را گفت و بلندبلند خندید. شهرزاد لبانش را به هم فشرد و سعی کرد آرام باشد. این حرف‌ها و رفتارها طبیعی بود و انتظارشان را داشت. انگار تمام مردم شهر در مسیر صف کشیده بودند تا سرنوشت دردناک او را تماشا کنند و بخندند و خوش بگذرانند. شهرزاد برای آزادی بخشیدن به همین مردم مبارزه می‌کرد و حالا در برابرشان تحقیر می‌شد.

حاج اکبر ثروتمندترین و بانفوذترین آدم آن نواحی بود و خیلی از کارها جز با اراده‌ی او صورت نمی‌گرفت. شهرزاد که خود بومی آن منطقه نبود، برای مبارزه علیه تبعیض‌های جنسیتی به پا خواسته بود و چون هیچ افتضاحی در آن شهر بدون همراهی حاج اکبر پیش نمی‌رفت، چند ماه پیش با چاپ چند بیانیه، علیه او هم اعلان جنگ کرده بود. امّا اوضاع خراب‌تر از چیزی بود که تصورش را می‌کرد. حاج اکبر خیلی زود توانست پاپوشی برای شهرزاد درست کند و با نفوذ در دادگاه و خرج پول، موفق شد حکم بردگی او را بگیرد و حالا قرار بود شهرزاد را در یک حراجی دولتی به فروش بگذارند تا حاج اکبر بتواند او را بخرد و تحقیر کند و بعد کباب کند و در شکم بزرگش بریزد. و تازه چه حراجی؟ وقتی پای حاج اکبر در میان بود، هیچ‌کس حرفی نمی‌زد و پیشنهادی نمی‌داد و این خود یک تحقیر مضاعف بود که آن روز فقط شهرزاد را به فروش می‌گذاشتند و حاج اکبر قرار بود او را با قیمت بسیار پایین بخرد و کباب کند.

حاج اکبر حالا می‌خواست تسویه حساب کند. حالا شهرزاد باید به تاوان آن چند بیانیه، آهسته و زنده‌زنده بر بستری از ذغال افروخته در جلوی عمارت بزرگ این مرد کباب می‌شد و همه تماشا می‌کردند. و تازه این کافی نبود، حاج اکبر ترتیبی داده بود تا چندین دوربین از زوایای مختلف فیلم بگیرند و کباب شدن شهرزاد را بر نمایشگرهای بزرگ محوطه بازتاب بدهند.

شهرزاد زن‌های زیادی را دیده بود که این‌طور کباب شده بودند و می‌دانست چه چیزی در انتظارش است. برای آن شب، حاج اکبر سی تا مهمان هم از قوای نظامی محلی آورده بود تا به او تجاوز کنند و تازه انتظار داشت شهرزاد قدرشناس این موضوع هم باشد که توسط اشخاصی ممتاز مورد استفاده قرار می‌گیرد.

در مسیر مرگ، صدای مردها و زن‌ها را می‌شنید که شادمانه او را به هم نشان می‌دادند و برای اعضای بدنش نقشه می‌کشیدند و بین هم تقسیم می‌کردند. چیزی که شهرزاد نمی‌فهمید این بود که آن زنان آن‌جا چه می‌کردند. مگر شهرزاد برای احقاق حقوق آن‌ها مبارزه نکرده بود؟ آن‌ها دیگر چرا پایکوبی می‌کردند؟ اگرچه شهرزاد انتظار چنین قساوتی را در حق خود نداشت، امّا آن‌قدر بر خود تسلط داشت که محکم و باوقار گام بردارد، به کسی اهمیتی ندهد و در راه به هیچ‌کس نگاه نکند.

پاسبانی که او را در مسیر مرگ به دنبال خود می‌کشید، وارد محوطه‌ی چمن‌کاری‌شده‌ی میدان کوچک شهر شد و یکراست به سمت سکوی حراج رفت. پایین پله‌ها افسار را از دستان شهرزاد باز کرد و باقی امور را به مجری برنامه واگذار کرد. مردم جمع شدند و اطراف سکو به تماشا ایستادند. مرد فروشنده، کتف‌های شهرزاد را گرفت و او را به بالای سکو برد. بدون کم‌ترین تشریفاتی دامن و شورتش را هم‌زمان پایین کشید و بلوز و سوتین را از تنش پاره کرد از او خواست تا کفش‌هایش را بکند. شهرزاد بدون مقاومت اطاعت کرد و با پا کفش‌هایش را کند و به کناری انداخت و لحظاتی بعد، پای برهنه‌اش را بر کف چوبی سکو گذاشت.

مرد فروشنده، بی توجه به هلهله و هیجان مردم، شهرزاد را وسط سکو برد، موهای مجعدش را با دست جمع کرد و پشت سرش ریخت و ابتدا پاهایش را در قلاب‌های روی زمین محصور کرد و با کشیدن زنجیرها آن‌ها را از هم گشود و بعد دستانش را از پشتش باز کرد و فوراً در قلاب‌هایی که بالای سرش بودند انداخت و خیلی زود، بدن برهنه و دست‌نیافتنی او را به صورت ضربدری، جلوی چشم جمعیت گشود و تا جایی که می‌توانست از اطراف کشید.

بعد از آن، زن خدمتکار قدکوتاه و خپلی که پیشبند پوشیده و دستکش به دست داشت روی صحنه آمد و بی‌معطلی مشغول تراشیدن پشم‌های لای پای شهرزاد شد و در پایان انگار که اثری هنری را خلق کرده باشد، تعظیمی به حضار کرد و پایین رفت. تماشاچی‌ها می‌خندیدند و متلک می‌گفتند، و شهرزاد سعی می‌کرد بغضش را در خودش بریزد. عمداً به او اجازه نداده بودند در طول یک ماه زندان به وسایل نظافت دسترسی داشته باشد. اما قسمت بعدی برنامه از این هم بدتر بود. مرد فروشنده روی سکو آمد. با ترکه‌ای که در دست داشت ضربه‌ی ملایمی به شکم شهرزاد زد و پستان‌هایش را کمی بالا آورد و صدایی در دهان انداخت و فریاد زد:

ـ «برای این حیوون خوش‌گوشت چقدر قیمت بذاریم؟ ده میلیون خوبه؟»

شهرزاد لبانش را به هم فشرد و سرش را به زیر انداخت. دیگر جلوی اشک‌هایش را نمی‌توانست بگیرد. سناریو از پیش مهیا بود. هیچ‌کس برای خرید او پیش‌قدم نشد. قیمت پایین و پایین‌تر آمد و سرانجام به عددی رسید که هرگز فکرش را هم نمی‌کرد.

ـ «به قیمت هفت تومن، معادل هفتاد ریال، فروخشه شد به حاج اکبر! تشویق کنید!»

بعد از آن حاج اکبر پیروزمندانه از پله‌های سکو بالا آمد، لبخندی زد و تعظیمی به حضار کرد و رو به قربانیش کرد. حلقه‌ای فلزی از جیبش بیرون آورد و در دهان شهرزاد فرو کرد و پیچش را پیچاند تا نتواند وقت سکس دهانی آلتش را گاز بگیرد و در همان حین، نجوا کرد:

ـ «بذار همه ببینن چطوری به پام می‌افتی!»

شهرزاد، با این که می‌دانست لج‌بازی می‌توانست کار را از این که هست هم خراب‌تر کند، تمام توانش را جمع کرد و طوری به حاج اکبر نگاه کرد، انگار دارد به یک سوسک نگاه می‌کند. حاج اکبر در مقابل لبخندی از حرص زد، تلنگری به نوک یکی از پستان‌های قربانیش زد، و روی پاشنه‌ی پا چرخید و شروع به پایین رفتن از پله‌ها کرد و اشاره‌ای هم به زن خپلی که موهای بدن شهرزاد را تراشیده بود، کرد. زن با سطلی در دست بالا آمد. یک مشت سیم بیرون آورد و با گیره‌های سوسماری، آن‌ها را به نوک پستان‌ها و لب‌های واژن شهرزاد آویخت و باز هم مثل قبل، تعظیمی به حضار کرد و پایین رفت و سر دیگر سیم‌ها را با خود پایین برد و مشغول تنظیم یک دستگاه شوک الکتریکی شد.

شهرزاد از وحشت به تکاپو افتاد. انتظار این یکی را نداشت. به پیشواز درد رفت و هنوز چیزی نشده، ناله سر داد. حاج اکبر هم بدون عجله، کمی تماشا کرد و بعد پیچ دستگاه را پیچاند و همان لحظه صدای جیغ شهرزاد میدان را پر کرد. دخترک که تا آن لحظه وقار خود را حفظ کرده بود، طولی نکشید که به التماس افتاد. حاج اکبر صبر کرد تا قربانیش خوب التماس کند و بعد دستگاه را خاموش کرد.

با اشاره‌ی حاج اکبر، نگهبان‌ها زنجیرها را آهسته شل کردند تا شهرزاد به زانو دربیاید. هنوز دستانش به بالا کشیده شده بودند و هنوز سیم‌های برق به بدنش متصل بودند که حاج اکبر بالا رفت، زیپ شلوارش را پایین کشید و آلتش را در دهان قربانیش گذاشت. شهرزاد این بار با کمال میل، و مثل یک روسپی حرفه‌ای شروع به عقب و جلو دادن سرش کرد.

حتّی قبل از برگزاری دادگاه فرمایشی می‌دانست که قرار است مسیر بین سکوی حراج تا منقلی که قرار بود بر آن کباب شود را در حالی طی کند که قطرات اسپرم حاج اکبر به روی صورتش پاشیده باشند. حالا وقتش بود و شهرزاد تنها چشمانش را بست و منتظر شد تا کمر حاج اکبر در میان خنده‌ی تماشاچی‌ها روی صورتش خالی شود.

دوباره نوبت زن خپل شد که روی صحنه آمد، سیم‌های برق را از بدن شهرزاد جدا کرد و حلقه‌ی فلزی را از دهانش بیرون کشید. پاسبان‌ها هم بالا آمدند و زنجیرها را از دست و پای شهرزاد باز کردند و فوراً مچ دستانش را پشت بدنش بردند و دوباره با دستبند بستند. زن خپل ترکه‌ای برداشت و با شدتی بیش از آن‌چه که معمولاً در ای موارد مورد نیاز است، بر پشت شهرزاد کوفت و او را وادار به حرکت کرد.

به این ترتیب، شهرزاد در جلو، زن خپل ترکه به دست پشت سر، و حاج اکبر در انتها، راهشان را از میان جمعیت باز کردند و به سمت عمارت بزرگ حاج اکبر که دو کوچه آن‌طرف‌تر بود، قدم برداشتند. شهرزاد که با قدم‌هایی مطمئن به سمت سکوی حراج رفته بود، حالا سرافکنده و گریان به سمت آخرین ایستگاه زندگیش حرکت می‌کرد و در راه مجبور بود نیش و کنایه‌های مردم شهری را بشنود که به خاطر نجاتشان به آن روز افتاده بود. آن‌ها دستمالیش می‌کردند، موهایش را می‌کشیدند، پوست میوه به سمتش پرتاب می‌کردند، یا عکس می‌گرفتند. زن خپل عقده‌ای هم از پشت دائم کتکش می‌زد.

در حیاط جلویی عمارت بزرگ حاج اکبر به روی همه باز بود، امّا محوطه‌ای را در وسط با طناب جدا کرده بودند. در وسط این محوطه، سکویی را به شکل تئاترهای خیابانی با یک متر ارتفاع از سطح زمین علم کرده بودند. منقل بزرگی از ذغال افروخته در وسط این سکو به پا بود که از سطح زمین حدود دو و نیم متر فاصله داشت.

کنار منقل، نیمکت کوچکی قرار داشت که در بدو ورود، توجه شهرزاد را به خود جلب کرد. دختر جوان و خوش‌اندام موقرمزی روی نیمکت بود و چندین نفر در حال تجاوز به او بودند. حاج اکبر همیشه زیباترین برده‌ها را داشت. در سوی دیگر میز بزرگی قرار داشت و روی آن، زن نسبتاً فربهی که تازه بریان شده بود خوابیده بود. پوستش طلایی‌رنگ شده بود و هنوز بخار از آن برمی‌خاست و یک نفر با لباس و کلاه سفید آشپزی، داشت با دقت تمام یکی از پستان‌های بزرگ او را به‌آرامی از تنش جدا می‌کرد. حاج اکبر برای همه تدارک دیده بود.

در این هنگام، کار مردهایی که مشغول تجاوز به دختر موقرمز بودند، تمام شد. همه‌ی آن‌ها به شکلی باورنکردنی خوش‌اندام و قوی بودند و شهرزاد حدس زد این‌ها همان سی مقام نظامی‌ای بودند که قرار بود خدمت خودش هم برسند.

دختر موقرمز را از نیمکت باز کردند، به کنار منقل بزرگ بردند و همان‌طور که شهرزاد برای حراج بسته شده بود، به صورت ضربدری و با دست و پای از هم گشوده، به ستونی بستند.

شهرزاد را دور چرخاندند تا همه بتوانند بدنش را دستمالی کنند و کیفیت گوشتش را بررسی کنند و زن خپل هم هرچند وقت یک بار با ترکه ضربه‌ی محکمی به او می‌زد و همه را می‌خنداند. با پایان یافتن بازدید عمومی از گوشت شهرزاد، او را از سکو بالا بردند و دست‌هایش را باز کردند. یک شیشه روغن زیتون به دستش دادند و از او خواستند بدن دختر موقرمز را چرب کند. شهرزاد نمی‌خواست این کار را بکند، امّا دوست نداشت اوضاع از این که هست بدتر شود. این بود که شیشه‌ی روغن را گرفت و روی دستش خالی کرد و شروع به ماساژ دادن بدن برهنه‌ی دختر موقرمز کرد. متوجه بود که می‌خواهند او را مجبور کنند که بریان شدن دخترک را پیش از آن که نوبت خودش شود، تا به انتها ببیند. دختر موقرمز، خسته از تجاوزهایی که تحمل کرده بود، نفس نفس می‌زد و اشک می‌ریخت.

کار روغن‌مالی که تمام شد، یکی از خدمتکارها جلو آمد و موهای قرمزرنگ قربانی نگون‌بخت را با دقت پشت سرش بست و فویل آلومینیومی نازکی را به دور آن پیچید و با کش بست. سپس زنجیرها به حرکت درآمدند و در کم‌تر از یک دقیقه، پاهای دخترک را بالا بردند و بدنش را به صورت افقی رو به زمین نگه داشتند. ناله، تنها صدایی بود که از گلوی برده‌ی بی‌چاره برمی‌خاست. هیچ التماسی در کار نبود. تسمه‌هایی را زیر پستان‌ها و بالای ران او بستند و از هر طرف محکم کردند.

بعد از آن، شهرزاد را به سمت نیمکت بردند و به پشت بر آن خواباندند و دقت کردند که واژنش درست در لبه‌ی نیمکت قرار بگیرد. دست و پایش را به گوشه‌ها بستند و سپس کمی به نیمکت شیب دادند تا بتواند در حین تجاوز، دید خوبی روی منقل داشته باشد. در همین حین بود که جلوی چشم او دختر موقرمز را روی منقل بردند و صدای جیغ‌هایش محیط را برداشت.

شهرزاد همچنین دید نسبتاً خوبی از میزی که زن بریان‌شده روی آن گذاشته شده بود، داشت. حتّی در همان حال هم نمی‌توانست ذهنش را از تصور لحظه‌ی بریده شدن پستان‌های او منحرف کند. خوب می‌دانست که سرنوشت خودش هم همان بود. آشپزها بشقاب بشقاب غذا دست مردم می‌دادند و بدون شک قطعه‌ای از پستان برده‌ی بی‌چاره را هم محض مزه در هریک از آن‌ها قرار می‌دادند.

مقامات نظامی به نوبت لای پای او قرار می‌گرفتند و بدون هیچ ملاحظه‌ای کیرهای بزرگ و استخوانی خود را در واژن خشک او فرو می‌کردند. امّا توجه شهرزاد به چیز دیگری معطوف شده بود. مانیتورهای بزرگی این‌سو و آن‌سو کار گذاشته شده بود و هر یک از آن‌ها نمایی از اجاق بزرگ را نشان می‌داد. یکی از آن‌ها فقط روی صورت دختر موقرمز زوم کرده بود و دردی که می‌کشید را به جمعیت نشان می‌داد. دو تا از اطراف فیلم‌برداری می‌کردند و یکی هم نمای بالا به پایین را برمی‌داشت. حتّی دوربینی هم جلوی روی دخترک گذاشته بود، با آن که مردم همین‌طور بدون فیلم‌برداری هم می‌توانستند از آن زاویه به او نگاه کنند.

تجاوز گروهی به شهرزاد حدود یک ساعت طول کشید که چون بدون تحریک او انجام شده بود، درد زیادی به همراه داشت و گاهی تصور می‌کرد که خون‌ریزی هم داشته باشد. امّا تمام هوش و حواسش به جیغ‌های دختر موقرمز بود که حالا رو به خاموشی می‌رفت. یک ربع بعد از تمام شدن کار مردها با شهرزاد، دخترک هنوز ناله می‌کرد، تا بالأخره ساکت شد.

حالا نوبت شهرزاد بود. بدن دختر موقرمز را از بالای منقل پایین آوردند تا در جای دیگری به پخته شدن ادامه دهد. شهرزاد را از نیمکت باز کردند و مثل دختر موقرمز ضربدری کنار منقل بستند. قطرات آب کیر از لای پایش به زمین می‌چکید. آرزو می‌کرد لحظه‌ای راحتش می‌گذاشتند تا واژنش را که حالا از درد می‌سوخت کمی بمالد. ولی چیزهای مهم‌تری برای نگرانی وجود داشت. میزی که بدن بریان‌شده‌ی دختر موبور روی آن پهن شده بود، حالا خالی بود و جز چند تکه استخوان چیز دیگری روی آن دیده نمی‌شد. زن خپل قدکوتاه بار دیگر سراغ شهرزاد آمد و این بار با لذت زایدالوصفی مشغول روغن زدن به تن برهنه‌ی او شد.

شهرزاد به اطرافش نگاه کرد. قبلاً هم در مراسم‌هایی این‌چنین شرکت کرده بود و برایش عجیب نبود که ببیند تماشاچی‌ها، دوتا دوتا با یکدیگر ور می‌روند و بیش از آن که بخواهند او را تماشا کنند، از سکس با هم لذت می‌برند. آن‌ها از زندگی پیش رویشان لذت می‌بردند، در حالی که شهرزاد قرار بود بر روی آتش به آرامی و زنده زنده کباب شود و صدای جیغش، موسیقی شهوت‌آور آن جمع باشد.

زنک خپل وقتی تمام بدن شهرزاد را چرب کرد، دستانش را پس گردنش گذاشت و محکم به جلو فشار داد. دلهره و سرگیجه تمام وجود شهرزاد را فرا گرفته بود. امّا خیلی خوب حس کرد که چطور زنجیرها به حرکت درآمدند، پاهایش را به بالا کشیدند و دستانش را پایین آوردند تا آن که در وضعیت کاملاً افقی قرار گرفت. حالا دیگر تنها کافی بود که او را تا ارتفاع درست بالا ببرند و به روی ذغال‌های گداخته منتقل کنند. پستان‌های بزرگ و سنگینش مستقیم به سوی زمین کشیده شده بودند و این ظاهر احمقانه‌ای به شهرزاد می‌داد.

وقتی خدمتکارها موهای شهرزاد را بالای سرش می‌بستند و با ورقه‌های نازک آلومینیومی می‌پوشاندند، صدای زن خپل را شنید که پیش حاج اکبر مثلاً داشت ضمانت او را می‌کرد. هنوز آن‌قدر بر هوش و حواس خود مسلط بود که بداند این تنها خودشیرینی یک خدمتکار پتیاره برای اربابش است و تصمیم داشت تا این آخرین لذت را، لذت التماس کردن را، از حاج اکبر دریغ کند. در سکوت منتظر شد تا تسمه‌های زیر پستان‌ها و بالای ران‌هایش را هم ببندند. بوی خوش کبابی که بدون شک از بدن دخترک موبور برمی‌خاست، در فضا پیچیده بود و حتّی شکم گرسنه‌ی شهرزاد را هم به هوس انداخته بود.

آن‌قدر او را در همان وضعیت معطل کردند تا گوشت دخترک موبور هم کاملاً کباب شد و کارگرها با نظارت سرآشپز او را که کاملاً طلایی رنگ شده بود، روی سینی بزرگی به پشت خواباندند. وقتی سینی را به میان مردم آوردند و روی میز پذیرایی گذاشتند، شهرزاد هم مثل بقیه تماشا کرد. پاهای دخترک را تا کرده و بالا آورده بودند و واژنش که حالا از آن بخار برمی‌خاست، جلوی دید همگان بود. سر دخترک را بریده و به صورت عمودی بالای لاشه‌اش قرار داده بودند. انگار که چشمان بی‌جانش با بی‌تفاوتی بدن بریان خودش را نگاه می‌کرد.

سرانجام بار دیگر سروصدای زنجیرها بلند شد و بدن شهرزاد روی آتش برده شد. تصمیم گرفته بود همان‌طور که التماس نکرده بود، لذت شنیدن صدای جیغش را هم از حاج اکبر دریغ کند امّا اوّلین تماس حرارت با پوست بدنش، به او نشان داد که جیغ نزدن کار ساده‌ای نیست.

آرزو می‌کرد کاش کاش جای دختر موبور، الآن بدن بی‌جانش را در سینی گذاشته بودند. برای شهرزاد دنیا تمام شده بود. زنجیرها دیگر حرکت نمی‌کردند و او را همان‌جا نگاه می‌داشتند تا جلوی چشم نیمی از مردم شهر، آرام‌آرام کباب شود.

طولی نکشید که سوزش را در جای‌جای بدنش حس کرد. درد وجودش را فرا گرفت. پلک‌ها و ابروهایش چنان داغ شده بودند که انگار شعله‌ور شده بودند. ناچار بود نفس بکشد و با هر دم، هوای داغ را به داخل ریه‌هایش می‌کشید. به تقلا افتاده بود و با چشم خود می‌دید که پستان‌های بزرگش چطور در هوا می‌رقصند و مثل دو پاندول سنگین بر هم برخورد می‌کنند. پستان‌هایش مرکز توجه بودند، چون شهرزاد دید که چطور یکی از دوربین‌ها فقط مخصوص آن‌ها تنظیم شده و از همان بالای منقل می‌توانست تصویرشان را روی یکی از مانیتورها ببیند. مانیتوری دیگر تقریباً داخل واژن او را نشان می‌داد. امّا چیزی که بیش از همه‌ی این‌ها برای این مبارز سابق اجتماعی دردآور بود، مانیتوری بود که تصاویری از زندگی سابق شهرزاد را در لباس روزنامه‌نگاری و پشت میز و در میان مردم نشان می‌داد. شهرزاد صدای خنده و تمسخر مردم شهر را می‌شنید و با خود می‌گفت لااقل این بار آخری خواهد بود که برای این آدم‌ها رنج می‌کشد.

شهرزاد می‌دید که چطور آن پایین، داشتند پستان‌های دختر موقرمز را از تنش جدا می‌کردند و خیلی‌ها در حالی در حالی او را تماشا می‌کردند که بشقاب‌به‌دست در صف ایستاده بودند.

دقایقی بعد درد آن‌چنان شدید شد که دیگر چیزی را نمی‌دید و به چیزی فکر نمی‌کرد. فریاد می‌زد و جیغ می‌کشید و آرزوی مرگ می‌کرد. شکنجه تمامی نداشت. بوی کبابی که به مشامش می‌رسید، از تن خودش برمی‌خاست و بزاقش آرام بر روی ذغال گداخته می‌چکید.

یک ساعت و نیم بعد، از دختر موقرمز چیزی جز استخوان‌های لگن و قفسه‌ی سینه باقی نماند و کارگرها سینی خالی را با سینی دیگری که پیکر شهرزاد روی آن با پاهای از هم گشوده خوابیده بود و بخار از آن برمی‌خاست، جابه‌جا کردند. حاج اکبر، اوّلین کسی بود که سر میز حاضر شد. رحم و لب‌های واژن شهرزاد، به علاوه‌ی یک پستان کامل او را برداشت و کنار رفت. پستان دیگر شهرزاد، سهم قاضی شهر بود.

آن شب مردم شهر در حالی به خانه‌های خود رفتند که از سه قربانی آن شب، چیزی جز تلی از استخوان باقی نگذاشته بودند. غیر از استخوان‌ها و سر بریده‌ی شهرزاد که قرار بود بعد از دباغی زینت‌بخش دیوار سالن پذیرایی حاج اکبر شد، هیچ‌چیز از آن بزم شبانه بیرون نرفت. مردم شهر مثل همیشه با یکدیگر می‌گفتند حاج اکبر مرد ظالم و مستبدی‌ست، امّا خوب می‌داند چطور همشهریانش را خوشحال و راضی نگه دارد.

یک دیدگاه برای “تصفیه حساب

  1. بازتاب: ناشناس

پاسخ دهید