قاتلی به نام افعی

افعی، خیلی معمولی‌تر از چیزی بود که رسانه‌ها می‌گفتند… اخبار یک قاتل زنجیره‌ای که قربانیانش را اغوا می‌کرد و بعد سرشان را به باد می‌داد، مدت‌ها در شبکه‌های اجتماعی دست‌به‌دست می‌شد. او را زن قوی‌هیکلی از اقوام اقلیت تصویر می‌کردند با چشمانی ریز و اندامی دل‌ربا که قربانیانش را با دقت انتخاب می‌کرد و در رختخواب مسموم می‌نمود. بعد از دستگیری، معلوم شد که نام واقعیش شیرین بود. نه از اقلیت بود و نه روحش هم از اسم مستعاری که برایش انتخاب کرده بودند، خبر داشت. زن جنوبی‌ای بود سی و چند ساله که بیشتر شبیه کارمند یک اداره بود تا افعی‌ای که مطبوعات می‌گفتند. این‌ها باعث نشد اخبارش از رونق بیافتد، بلکه بعد از دستگیری، تازه موج جدیدی از شایعات شروع به شکل گرفتن کردند…

 

دادگاهش دو روز بعد از دستگیریش برگزار شد. هیچ وکیلی در کل کشور نمی‌خواست و اگر هم می‌خواست نمی‌توانست او را نجات بدهد و همان‌طور که انتظار می‌رفت، به اعدام آرام در ملأ عام محکوم شد. او را در لباس نارنجی پف‌کرده‌ی زندان، در حالی به دادگاه منتقل کرده و از آن بیرون آوردند که دست‌ها و پاهایش در زنجیر بود، دهانش بسته بود و کیسه‌ای چرمی روی سرش کشیده بودند و همه‌ی نگهبان‌های اطرافش مجهز به شوکرهای قوی بودند. این که چرا در آن هاگیرواگیر خبرنگاران از زندانی‌ای که دهانش بسته بود می‌پرسیدند که چه حسی دارد، چیزی است که هنوز نفهمیدم.

دو روز بعد از دادگاه، او را برای اجرای حکم پیش من آوردند. از مرگ آخرین قربانیش، کمتر از یک هفته می‌گذشت. وقتی نگهبان‌ها او را در حالی که مچ دست‌ها و کتفش از پشت زنجیر شده بود پیش من می‌آوردند، به این فکر می‌کردم که از هر نظر، زنی معمولی بود. نگاهش بیشتر مظلومانه بود تا شریرانه.

نگهبان‌ها او را رو به دیوار، روی دایره‌ای متوقف کردند که زندانی‌های زیادی پیش از او ایستاده بودند. از نگهبان‌ها تشکر کردم و منتظر شدم تا ما را ترک کنند و تنها شویم.

بدون این که چیزی بگویم، به افعی نزدیک شدم و غل و زنجیرها را از دست و پایش باز کردم. آرام شد و نفس عمیقی کشید، ولی حرکت دیگری نکرد. قفل دهان‌بندش را هم باز کردم و توپ لاستیکی را میان دندان‌هایش بیرون کشیدم که خط نازکی از بزاق هم مثل عسل کشیده شد تا روی چانه‌اش ریخت. با کتف دور دهانش را پاک کرد و از گوشه‌ی چشم نگاهی به من انداخت. لحظه‌ای درنگ کردم. انتظار داشتم به من حمله کند. امّا او چنین کاری نکرد. اصلاً معلوم نبود بتواند به چنان خشونت‌هایی دست بزند. او همه‌ی قربانیانش را مسموم کرده بود و اگر هم می‌خواست کاری کند، من نگران نبودم. قلاده‌ی مخصوصی به گردن داشت که می‌توانست فوراً چنان شوک الکتریکی‌ای به او بدهد که برای نیم ساعت فلج بماند.

ـ «لباساتو دربیار، بنداز توی اون سبد روبه‌روت.»

بدون کمترین نشانی از مقاومت و بی‌میلی، شروع به باز کردن دکمه‌های بلوزش کرد و بعد، بدون این که لازم شود چیزی گفته شود، سوتینش را هم از پشت باز کرد و با بلوزش، با هم به سبد انداخت. پستان‌هایش درشت بودند و پرگوشت، امّا شل و معمولی روی سینه‌هایش افتاده بودند. نوک تیره‌شان در هوای خنک اتاق سفت و محکم ایستاده بود. برای لحظاتی آن‌ها را با کف دستانش پوشاند و این شک را در من انداخت که شاید حرکاتش نه از روی شجاعت، بلکه از روی تظاهر باشند. این درنگ زیاد طول نکشید. کمربندش را کمی با مشکل باز کرد و بعد شورت و شلوارش را با هم پایین کشید و به زمین انداخت و بعد دولا شد و آن‌ها را از روی زمین برداشت و در سبد، پیش بقیه‌ی لباس‌هایش ریخت. وقتی کاملاً برهنه شد، نفس عمیقی کشید، راست ایستاد و با لحظه‌ای درنگ به سمت من برگشت و مستقیم در چشمانم خیره شد.

سبد دیگری را نشانش دادم و گفتم:

ـ «اونا رو بپوش.»

ـ «نمی‌شه همین‌طوری؟»

صدای نرم و لطیفی داشت که به‌هیچ‌وجه به جو آنجا نمی‌آمد. بدون این که تغییری در لحنم بدهم، گفتم:

ـ «اونا رو بپوش.»

ـ «نمی‌خوام تو اونا بمیرم.»

ـ «تا سه می‌شمرم. یک…»

افعی نگاهی به سقف انداخت، دستان کوچکش را مشت کرد و نفس عمیقی کشید. بعد جلو رفت و کنار سبد روی زمین نشست و به داخلش نگاه کرد. اوّلین چیزی که بیرون کشید، افساری چرمی بود که به دور بدنش بسته می‌شد و پلاگ مقعدی‌ای در ناحیه‌ی لای پا داشت که از پیش ژل زده شده بود. وقتی پلاگ را دید، موجی از عصبانیت چهره‌اش را فرا گرفت، امّا لحظه‌ای بیشتر طول نکشید و دوباره آرام شد و بر پایش ایستاد.

ـ «دستاتو از بالاش بکن تو، ولش کن بیاد تا پایین… رکاب وسطیش رو از بین پستونات رد کن… خوبه… حالا رو به دیوار وایستا، دستاتو بذار پشت سرت تا بنداشو ببندم… لنگاتو تا جایی که می‌تونی از هم باز کن… خوبه!»

افعی، در سکوت اطاعت کرد و حتّی وقتی برای جا انداختن تسمه‌ی روی سینه‌اش پستان‌هایش را لمس کردم، کمترین مقاومتی نشان نداد. این افسار طوری طراحی شده بود که نه‌تنها جلوی برهنگی محکوم به اعدام را نگیرد، بلکه آن را حتّی بیشتر از چیزی که واقعاً هست نشان بدهد. تا آن لحظه از رفتارش راضی بودم. دستکشی به دست کردم و پلاگ را به دست گرفتم. با ضربه‌هایی که با نوک کفشم به پاهای برهنه‌اش زدم، کمی لای پایش را بازتر کرد و به اشاره‌ی من زانوانش را هم کمی خم کرد. یکی از کپل‌هایش را کنار زدم و سر پلاگ را بر مقعدش گذاشتم و تنظیم کردم و با یک حرکت آنی، تا به انتها فرو دادم. این کار باعث شد کمی شوکه شود، ولی آن‌قدر سریع بود که وقتی لگد انداخت، کار من تمام شده بود و پلاگ چنان در جایش محکم شده بود که حرکات طبیعی و غیرارادی عضلات مقعدش نمی‌توانست آن را به بیرون بیاندازد. با محکم کردن و بستن تسمه‌های دور باسنش، کپل‌هایش بیشتر از هم فاصله گرفتند و پلاگ هم کمی بیشتر فرو رفت. در جلوی بدنش، تسمه‌ها بین لب‌های واژنش می‌افتادند و باعث می‌شدند چوچوله‌اش تحت فشار قرار بگیرد. محکم کردن آن تسمه‌ها یک بار دیگر بر تن او لرزه انداخت که این بار هم موقتی بود.

با پایان کار، عقب رفتم و نگاهی انداختم و گفتم:

ـ «ممنون که همکاری کردی. برو سر بقیه‌ش.»

افعی دستی به مقعدش برد و پلاگ را لمس کرد و تسمه‌های دور کپل‌هایش را جابه‌جا کرد و بعد تسمه‌های دور پستان‌هایش را بهتر جا انداخت. وقتی به خودش نگاه می‌کرد، در عجب بودم که چطور یک زن می‌تواند حتّی در آن لحظات هم به فکر مرتب بودن ظاهرش باشد. وسایلی که برای شکنجه‌اش طراحی شده بودند را طوری مرتب می‌کرد انگار که لباس مهمانی بر تن کرده باشد. دوباره به سمت سبد رفت و روی زمین نشست و تسمه‌های قلاب‌دار را برداشت و دور مچ پای خودش بست. پوزه‌بندش را هم برداشت و سرپا شد و سمت من آمد و گفت:

ـ «قبل از این که دهنمو ببندی، می‌شه یه سؤال بپرسم؟»

ـ «همون‌جا تو جمع بهت اجازه می‌دیم آخرین حرفتو بزنی.»

ـ «من حرفی برای جمع ندارم. اینجا می‌خوام با شما حرف بزنم.»

ـ «بگو.»

ـ «شما ازدواج کردی؟»

ـ «این موضوع به شما ارتباطی نداره خانوم!»

ـ «منو می‌خوای جلوی اون همه آدم و دوربین تلویزیون سلاخی کنی اون‌وقت همین یه سؤالمو نمی‌خوای جواب بدی؟»

ـ «شما به خاطر جنایتایی که مرتکب شدی و بهشون اعتراف کردی داری اعدام می‌شی. این چه ربطی به ازدواج من داره؟»

ـ «ازدواج کردی یا نه؟»

ـ «کردم.»

ـ «تا حالا شده وقتی خانومت حوصله نداره، به زور بهش تجاوز کنی؟ تا حالا کتکش زدی؟»

ـ «هذیون می‌گی؟ معلومه که نه!»

ـ «یعنی هیچ‌وقت امتحانم نکردی که زورتو به رخش بکشی؟ این که شما از اون قوی‌تری و این که باید به حرفت گوش کنه؟»

ـ «از فکرشم بدم میاد.»

ـ «خب اگه این‌طوره، وقتی کار منو ساختی و برگشتی، سر فرصت اینو چک کن ببین راست می‌گفتم یا نه. اونایی که من کشتم، همشون از این‌جور آدما بودن. این کارو به خاطر من نکن. به خاطر خودت بکن. مهمه که یکی بدونه اینو، وگرنه همه‌ی کارام باد هواست. اگه درباره‌ی زنت راستشو بهم گفته باشی، می‌ری اینو چک می‌کنی ببینی راست می‌گم یا نه. چون برات مهمه که کسی حق نداره به دیگرون زور بگه و بهشون تجاوز کنه.»

ـ «اگه شک داشتی کسی همچین کاری کرده، یا اگه خودت قربانی همچین چیزی بودی، بهتر بود به پلیس گزارش می‌کردی.»

ـ «بعله، حتماً… الآن یعنی خیال می‌کنی به فکر خودم نرسیده بود؟ ببین من کارم تمومه، اینا رم نمی‌گم که حکمم برگرده. دیدی که تو دادگاه هم از خودم دفاع خاصی نکردم. فقط می‌خوام به عنوان آخرین حرفم آخرین تقاضام، التماست کنم… نذار بیشتر از چیزی که لازمه درد بکشم. خسته شدم.»

بعد از گفتن این حرف‌ها، کمی درنگ کرد و لبخند تلخی زد و بعد توپ را در دهانش گذاشت و تسمه را پشت سرش بست. لحظاتی بدون این که حرفی بزنم نگاهش کردم. شاید حتّی یک دقیقه‌ی تمام طول کشید. چه مرگم شده بود؟

وقتی به سمتش رفتم، بی آن که چیزی گفته باشم، دستانش را پشتش برد. برای حفظ تعادل مجبور بود پاهایش را کمی باز بگذارد و در همان وضعیت دولا شد تا بتوانم کارم را انجام بدهم. دستانش را با طناب نازک سیاهی بستم. هنوز جا داشت که محکم‌تر کنم. طناب دیگری را به دور کتف‌هایش انداختم و آهسته آهسته سفت کردم و او هم به همان میزان بدنش را خم‌تر می‌کرد تا این که صدای ناله‌اش بلند شد. کمی طناب‌ها را شل کردم تا زیاد تحت فشار نباشد. در حالی که کمرش را آهسته راست می‌کرد، استحکام طناب‌ها را هم آهسته با عضلاتش سنجید.

بازوانش را گرفتم و بدنش را چرخاندم تا رو به من قرار گیرد. به چشمان من خیره شد تا این که نوک متورم پستانش را میان دو انگشتم گرفتم. همین‌طور که نگاه می‌کرد، با دست دیگرم گیره‌ی دندانه‌داری را برداشتم و آهسته بر هاله‌ی نرم پستانش گذاشتم و رها کردم. چشمانش را بست، دندان‌هایش را بر پوزه‌بندش فشرد و سرش به عقب افتاد، امّا مثل محکومین دیگر تلاشی نکرد تا سینه‌اش را از دستانم بیرون بکشد. برای این که کمتر اذیت شود، امان ندادم و پستان دیگرش را هم فوراً به چنگ گرفتم و گیره زدم. لحظاتی زانوانش از درد شل شدند امّا طولی نکشید که بر خودش مسلط شد و سرپا ایستاد. پستان‌هایش که به خاطر نوع پوششی که بر تنش کرده بودم و زنجیر بینشان خودنمایی می‌کردند، حالا با گیره‌ها بیشتر در معرض دید قرار گرفته بودند.

سه طناب دیگر هم برداشتم و گره پشت بازوان افعی را گرفتم و به سمت در هدایتش کردم. لحظاتی ایستاد. اطمینان دارم که کمی هم بغض کرده بود که توانست بر آن مسلط شود. و سپس به راه افتاد. محل اجرای حکم چندان دور نبود و من هم نه لازم شد او را هل دهم و نه با ترکه‌ای که در دست داشتم تهدیدش کنم. تنها کاری که کردم این بود که نقابم را روی سرم کشیدم و بازوانش را در دست گرفتم و به دنبالش راه افتادیم.

هوای بیرون تاریک شده بود. نورافکن‌ها محوطه را روشن کرده بودند و میدان مملو از جمعیت بود. همین که پایمان را بیرون گذاشتیم، دوربین‌های فیلمبرداری به سمت ما چرخید و صدای فلاش‌ها فضا را پر کرد. تصاویر زندانی برهنه و جلادش همزمان به صدها سایت و شبکه‌ی تلویزیونی مخابره می‌شد. افکار عمومی از جنایت‌هایی که دادستان علیه افعی ایراد کرده بود، متنفر بودند و این اتفاق را پایانی بر ماه‌ها دادرسی قلمداد می‌کردند. روشنفکرانی هم بودند که یا به‌کلی مخالف اعدام بودند، یا بر روند دادگاه این متهم به‌خصوص اشکال می‌گرفتند. امّا به هر حال، کسی نبود که از تماشای اعدامی به این سبک راضی نباشد. رکورد تماشای اعدام متعلق بود به بازیگر نوجوانی که به همراه دوست‌پسرش به اتهام قتل خانواده‌هایشان مجازات و اعدام شدند و بعید بود که افعی این رکورد را بشکند. امّا می‌شد مطمئن بود فیلم‌های مراسم اعدام زنی با چنان بدن زیبا و اندام جذابی که در آن تسمه‌ها جذاب‌تر هم شده بود، برای سال‌ها در شبکه‌های تورنت بچرخد و دانلود شود.

با عبور ما به سمت مرکز میدان، جمعیت دیوانه‌وار به هیجان آمده بود. ده‌ها دوربین فلاش می‌زدند و صدها موبایل صحنه‌ها را ضبط می‌کردند. افعی انگار که متوجه جمعیت نباشد، با آهنگی ثابت به سوی سرنوشتش قدم برمی‌داشت. به خاطر همکاریش، تصمیم گرفتم زیاد سخت نگیرم و آن‌چنان که مرسوم بود، در راه شلاقش نزنم. کپل‌های درشت و سفیدش، در دو سوی بندی که از لای پایش عبور کرده بود، می‌لرزیدند و خودنمایی می‌کردند. برای لحظاتی به این فکر افتادم که کاش کمی هم شلاق در برنامه‌ی اعدامش گذاشته بودند. در این صورت حسابی خدمت آن کپل‌های گوشتی و لرزانش می‌رسیدم. امّا همان لحظه، آخرین خواهشش پیش چشمم آمد.

«نذار بیشتر از چیزی که لازمه درد بکشم. خسته شدم!»

زنک بی‌همه‌چیز توانسته بود ترحم من را جلب کند. یک کلمه از بهانه‌هایش را برای قتل آن‌همه آدم باور نکرده بودم ولی به خودم می‌گفتم اگر این مشکلش زودتر حل شده بود، شاید کار به اینجاها نمی‌کشید. هنوز از تصور شلاق زدن به کپل‌های سفیدش لذت می‌بردم، امّا با خودم می‌گفتم حقش نیست بیشتر از این درد بکشد.

در کم‌تر از یک دقیقه به چوبه‌ی اعدام رسیدیم. در این سبک اعدام‌ها معمولاً پستان‌های محکوم را می‌کشیم و او را به زور از پله‌ها بالا می‌بریم. امّا شیرین حتّی سرعتش را هم کم نکرد. پای برهنه‌اش را بلند کرد و روی اوّلین پله‌ی سرد آهنی گذاشت، و بعد بعدی. پله‌ها را در میان سروصدای شاتر دوربین‌های عکاسی یکی‌یکی طی کردیم، تا به بالای سکو، در ارتفاع سه و نیم متری از سطح زمین رسیدیم.

قربانی من بالأخره وقتی به قلاب‌هایی که قرار بود برای سلاخی شدن از آن‌ها آویزان شود رسید، ایستاد. قلاب‌ها به انتهای دو زنجیر نیم متری متصل بودند که با فاصله‌ی یک متر از هم، از چوبه‌ی اعدام آویزان بودند. شیرین به کاردها و چاقوهایی که روی میز کنار چوبه‌ی اعدام چیده شده بودند هم نگاهی انداخت. احتمالاً نمی‌دانست حکمش دقیقاً چیست، امّا از حرف‌هایی که زده بود می‌توانستم بفهمم که حدس‌هایی نزدیک به واقعیت زده بود. صبر کردم و منتظر شدم تا خودش را جمع‌وجور کند. می‌توانستم مجبورش کنم، امّا ترجیح دادم اجازه بدهم به میل خودش رفتار کند.

بالأخره خیالم را راحت کرد و درست وقتی داشتم نگران رفتارش می‌شدم، یک متر آخر را هم پیمود و زیر قلاب‌ها ایستاد، . چرخی زد و به دوربین‌های تلویزیونی و انبوه گوشی‌های موبایلی نگاه کرد که به او زل زده بودند. تصویری بزرگ از خودش را بر صفحه‌ی نمایشی بر فراز میدان دید و به آن خیره شد.

وقتی دستم را روی شانه‌های برهنه‌اش گذاشتم تا او را روی زمین بنشانم، احساس کردم که کمی لرزید. زانوانش کمی هم مقاومت کرد، امّا نهایتاً بر خود مسلط شد و آرام زانو زد و روی زمین نشست و سرش را پایین انداخت. این کافی نبود. وادارش کردم به پشت روی زمین بخوابد تا بتوانم قلاب‌های آویزان از چوبه‌ی اعدام را به قلاب‌های متصل به تسمه‌ی دور قوزک‌هایش ببندم. یک بار وقتی لنگ‌هایش را بلند کردم صدای غرش جمعیت بلند شد و مرتبه‌ی بعد، وقتی بدنش کاملاً آویزان شده بود. فاصله‌ی یک متری زنجیرها از همدیگر، باعث شده بود بدن افعی شهر، مثل یک حرف Y در فضا معلق شود.

همه‌چیز برای اجرای حکم آماده بود، جز این که حکم باید قرائت می‌شد. امیدوار بودم این موضوع زیاد طولانی نشود. کمی عقب‌تر رفتم تا در کادر دوربین‌ها قرار نگیرم. آن پایین، دادستان پشت بلندگو رفت و ابتدا فهرست بلندبالای جرائم او را خواند و بعد حکم کلی دادگاه را قرائت کرد که جزئیاتی از نحوه‌ی اجرا را نشان نمی‌داد. سپس بازمانده‌های سه نفر از قربانیان او پشت تریبون رفتند و هر کدام خطابه‌ای شعاری که معلوم بود کار خودشان نیست را خواندند. در انتها شهردار قدری چرند گفت و برای افعی آمرزش طلب کرد و فرمان اجرای حکم را داد.

تمام این مدت در چشمان قربانی‌ام نگاه می‌کردم که همه‌چیز را می‌شنید و دفاعی از خود نمی‌کرد. غیر از عذابی که به خاطر آن شکل آویزان بودن می‌کشید، دردی از جنس دیگر را هم می‌توانست در چشمانش ببینم. مستقیماً در چشمان من نگاه می‌کرد. به حرف‌هایش فکر می‌کردم. نمی‌دانم با نگاهش می‌خواست التماس کند که بهانه‌هایش را باور کنم، یا تنها خواهش می‌کرد که به آخرین درخواستش دست رد نزنم.

جلو رفتم و بدون آن که بیش از آن خود را در دام چشم‌های زیبایش بیاندازم، تسمه‌ها را از دور بدنش جدا کردم و زمین ریختم. بدنش اکنون برهنه‌تر شده بود و زیر نور نورافکن‌های قوی محوطه می‌درخشید. با آن که شب بود و ماه در آسمان نمی‌تابید، نور بی‌وقفه‌ی فلاش‌ها چشمانم را می‌آزرد و ترجیح می‌دادم زودتر کار را شروع کنم.

این ضعیفه، هرچه که بود، توانسته بود ترحم من را جلب کند.

سرانجام کارد درست را انتخاب کردم و رفتم و در مقابلش ایستادم. بدن برهنه و بی‌پناهش در اختیار من بود و مطلقاً نمی‌توانست کاری در دفاع از خودش انجام بدهد. دوربینی که از بالا کار گذاشته شده بود و تصویرش را در میدان پخش می‌کردند، روی واژن شیرین زوم کرده بود. واژن افعی. مرگ دردناک و تحقیر در برابر همه‌ی مردم شهر، ارکان اصلی مجازاتی بودند که برای او بریده شده بود. دستم را جلو بردم و کمی با لب‌هایش واژنش بازی کردم. این بخشی از اعدام بود که همیشه با استقبال مواجه می‌شد. اعصابم خرد بود و نمی‌خواستم زیاد معطل کنم. چوچوله‌اش را پیدا کردم و کارد تیزم را روی آن گذاشتم. تصویر چشمان دخترک را نمی‌توانستم از جلوی چشمانم دور کنم. واژن افعی مثل سفره‌ای در برابرم پهن بود. هیچ‌چیز خاصی در آن نبود. مثل هر زن دیگری. نبضش را با چشم می‌دیدم و زیر کاردم حس می‌کردم. تمام عضلات شرمگاهیش منقبض شده بودند، و سرانجام اتفاقی که همیشه در این مواقع می‌افتاد، هم افتاد. زن بی‌چاره تاب استرس را نیاورد و اختیار مثانه‌اش را از دست داد و ادرارش با جریانی ملایم و بی‌فشار جوشید و بیرون آمد و بر بدنش روان شد. این چیزی نبود که از دید جمعیت مخفی مانده باشد و با هیجان فریاد کشیدند. از زجر و حقارتش لذت می‌بردند و این را بخشی از مجازاتش می‌دانستند. به پایین پایم نگاه کردم. چنان نفس نفس می‌زد که پستان‌های نرمش به نوسان افتاده بودند. اشک می‌ریخت و گریه می‌کرد.

بالأخره کارد را آهسته فرو کردم. چنان تیز بود که مثل کره‌ی آب‌شده در گوشت فرو رفت. در عمق پنج سانتی‌متری دیگر فشار ندادم و در عوض کارد را آهسته، به سمت پایین کشیدم. خط ملایمی از خون به راه افتاد که وقتی کارد را از روی ناف عبور می‌دادم، شدیدتر شد. شکاف را ادامه دادم و بریدم. افعی زیر دستم به تقلا افتاده بود و خرناسه می‌کشید. کارد را تا روی جناغ سینه‌اش کشیدم و بعد از تنش بیرون کشیدم.

دوربین روی پستان‌های قربانی نگون‌بخت متوقف شده بود. می‌دانستم دنبال چه هستند. پستان راستش را در دست گرفتم و فشردم و با همان چاقو، نوکش را بریدم و بعد کنار رفتم و تماشا کردم. دخترک مثل ماهی‌ای که از آب گرفته باشند، تقلا می‌کرد. با دست کمی شکاف روی شکمش را بازتر کردم. خون با فشار بیش‌تری روی بدنش سرازیر شد و رنگ قرمز همه‌جا را فرا گرفت.

نمی‌دانستم باید چه کنم. به حرف‌هایش فکر کردم. به این که آیا واقعاً در شرایطی که او قرار داشت، اقدامی مثل آن‌چه او کرد، درست بود؟ اگر این‌طور فکر می‌کرد، چرا در دادگاه از خود دفاع نکرد؟ چرا به من که جلادش بودم موضوع را گفت؟ غیر از این بود که می‌خواست ترحمم را جلب کند؟

همه‌ی این‌ها در ذهنم گذشت. به تقلاهای بی‌امانش نگاه کردم. چه فرقی می‌کرد؟ او به سزای اعمالش رسیده بود و در جلوی چشم نیمی از مردمان شهر مثل یک خوک کثیف سلاخی شده بود و داشت جان می‌داد. دل مردم شهر و بازماندگان قربانیان به اندازه‌ی کافی خنک شده بود و از این به بعد، زجر کشیدن موجودی که نامش را افعی گذاشته بودند، مشکلی را حل نمی‌کرد. کارد را در دستانم جابه‌جا کردم و دولا شدم و بی آن که به چشمانش نگاه کنم، خطی روی حنجره‌اش کشیدم.

جمعیت انگار انتظار این کار را نداشت. لااقل ده دقیقه‌ی دیگر منتظر این حرکت بودند و ناامیدشان کرده بودم. صدای اعتراضشان بلند شد. امّا من بی‌توجه به آن، کمی دیگر بریدم و نصف راه را رفتم. تقلاهایش به‌وضوح کم شد. شک نداشتم که دیگر دردی را احساس نمی‌کند..

کارد را در سطلی انداختم و پایین آمدم. وقتی به پایین پله‌ها رسیدم، بدنش بی‌حرکت شده بود و در پناه پلیس از میدان خارج شدم.

لاشه‌ی افعی یک روز دیگر بالای دار ماند و شب هنگام، در همان میدان جلوی حیوان‌ها ریخته شد که صبح روز بعد حتّی استخوان‌هایش را هم باقی نگذاشتند.

بعدها مشخص شد آن‌چه به من گفته بود حقیقت داشت و همه‌ی کسانی که به دست او به قتل رسیده بودند، مجرمین خطرناکی بودند که افعی به جای پلیس جور نابودی‌شان را کشیده بود. امیدوارم آخرین آرزویش را عملی کرده باشم و بیش از آن‌چه لازم بود، از دست من رنج نبرده باشد…

 

 

پایان

پاسخ دهید