پیک‌نیک آخر

اگر از فانتزی‌های خشن و بی‌رحمانه بیزارید، جداً از خواندن این داستان پرهیز کنید.

***

یلدا شبش را مثل همیشه در قفسی فلزی که به‌سختی در آن جا می‌شد، در زیرزمین تاریک و نمناک منزل صاحبش گذرانده بود و در انتظار یک روز سخت دیگر بود. نور خورشید فضای زیرزمین را کمی روشن کرده بود و یلدا منتظر بود که او را بیرون بیاورند. در تمام یک سال گذشته، روزهای یلدا به کار و ترس و نگرانی گذشته بود و این قفس آهنی که حتّی نمی‌توانست در آن پایش را دراز کند، امن‌ترین جای دنیای کوچکش بود که می‌توانست در آن به تنها دلخوشیش بپردازد: مرور خاطرات گذشته…

در زمانی نه چندان دور، یلدا دختر نازپروده‌ی خانواده‌اش بود که لای پر قو بزرگ شده بود. ولی بعد از یک جنگ احمقانه‌ی قومیتی، به این روز افتاده بود و تمام زندگیش شده بود کار کردن برای سیر کردن شکمش، و کمی بیشتر زنده ماندن.

در افکار خودش غوطه‌ور شد و در حالی که به پهلو خوابیده بود و پاهایش را در شکم جمع کرده بود، چشمانش را بست و به خواب سبکی فرو رفت.

با صدای باز شدن قفل‌های کتابی قفس، از خواب پرید و صاف نشست. صاحبش شلوار جین و کفش ورزشی به پا کرده بود و نگاهش مثل همیشه نبود و این یلدا را نگران می‌کرد.

با صدایی لرزان گفت: «سلام آقا صبحتون به خیر. دیشب خوب خوابیدید؟»

مرد در حالی که در قفس را باز می‌کرد، جواب داد:

«سلام، پاشو که خیلی کار داریم. می‌خوایم یه جایی بریم. یه قفس پشت ماشین هست. بدو برو توش.»

و بعد در حالی که صورتش را نوازش می‌کرد ادامه داد:

«ازت می‌خوام حیوون خوبی باشی.»

یلدا که حالا با نوازش صاحبش کمی آرام گرفته بود، سعی کرد لبخندی بزند و خودش را لوس کند، گفت:

«دوستم دارید؟»

«اگه حرفمو گوش کنی آره. ولی الآن بدو که کار زیاد داریم.»

«چشم ارباب هرچی شما بگین. فقط می‌شه اجازه بدید بپرسم کجا می‌ریم؟»

مرد لبخندی زد و از جا بلند و شد گفت:

«به تو ربطی نداره. بجنب.»

یلدا چهاردست‌وپا از قفس درآمد و زیر نگاه سنگین صاحبش از زیرزمین گذشت، از پله‌ها بالا رفت و از در باز آن خارج شد. لندکروز صاحبش را ده متر آن‌طرف‌تر دید و به سمتش رفت و در راه سعی کرد کش و قوسی به مفاصلش بدهد و نفسی بکشد و خودش را برای چند ساعت در قفس ماندن بیشتر آماده کند. قفس پشت ماشین، از قفس داخل زیرزمین کوچک‌تر بود و کفی هم نداشت و مجبور بود روی میله‌ها بنشیند. یلدا نفس عمیقی کشید و از زمین بلند شد. باسنش را در قفس گذاشت و تا جایی که می‌توانست به عقب خزید، پاهایش را در شکمش جمع کرد و در قفس را به روی خودش بست.

از وحشت داشت قالب تهی می‌کرد. به او چیزی نمی‌گفتند، امّا در این مدت تنها یک بار سوار این ماشین شده بود و آن هم وقتی بود که برای اوّلین مرتبه توسط این زوج خریداری شده بود. آیا آن‌ها از دست او خسته شده بودند و حالا بعد از یک سال می‌بردند که به کس دیگری بفروشند؟ بار اوّل و دومی نبود که فروخته می‌شد، امّا همیشه از این دست به دست شدن می‌ترسید…

نزدیک نیم ساعت طول کشید تا صاحبش از راه رسید و مشغول قفل کردن در قفس شد. بعد در حالی که نوک پستان‌های او را در میان انگشتانش گرفته بود و به‌نرمی مالش می‌داد، گفت:

«آفرین حیوون. خانوم همراهمون میاد. هرچی گفت می‌گی چشم و ناراحتش نمی‌کنی. اگر به جون من غر بزنه، سر تو خالی می‌کنم.»

ـ «چشم ارباب، هرچی شما بفرمایید.»

اگرچه یلدا با گفتن این حرف لبخندی هم زد، امّا ترسش بیشتر شد. معنی نداشت که دو نفری او را برای فروش ببرند. و فروختن برده هم نیازی به همکاری خودش نداشت که حالا مرد از او می‌خواست همکاری کند و حرف‌گوش‌کن باشد. بدتر از همه این بود که آذر خانم هم با آن‌ها می‌آمد. این آذر خانم، همسر صاحبش بود که چشم دیدن او را نداشت. اگرچه معمولاً در تنبیه او دخالت نمی‌کرد، امّا یلدا هم از این که مجبور بود کنایه‌ها و تحقیرهای این زن را تحمل کند، دلخور بود. در حضور او، از نوازش‌های معمول صاحبش هیچ خبری نبود و فقط می‌توانست انتظار ضربه‌های ترکه و شلاق را بر بدن نحیفش بکشد.

بالأخره درها بسته شد و راه افتادند. عقب ماشین تاریک بود و یلدا فقط صدای پچ‌پچ زن و شوهر را می‌شنید که می‌گفتند و می‌خندیدند. برایش مهم نبود که چه می‌گفتند و تمام فکرش مشغول این موضوع بود که به کجا می‌روند و در آن‌جا چه می‌کنند و چرا او را با خود برده‌اند. ترجیح می‌داد کم‌تر فکر کند، امّا نمی‌دانست انتظار چه چیزی را باید بکشد..

بعد از یکی دو ساعت، بالأخره ماشین ایستاد و با خاموش شدن موتور و فرونشستن سروصدا، صدای شرشر آب رودخانه را شنید. بی‌تاب بود و می‌خواست زودتر بفهمد که کجاست. چند دقیقه‌ای طول کشید تا در صندوق باز شد. فوراً سرمایی شدید را احساس کرد که تمام بدنش را لرزاند. مرد بدون این که حتّی نیم‌نگاهی به برده‌اش بندازد، شروع به خارج کردن وسایلی از ماشین کرد که قبل از او در ماشین قرار داشتند و ظاهراً به وسایل پیک‌نیک شبیه بودند.

یلدا به آرامی از سرما می‌لرزید. به وسایل نگاه می‌کرد و در چشمان صاحبش خیره می‌شد و سعی می‌کرد از فکری که ذهنش را مشغول کرده بود فرار کند و خود را دلداری بدهد. چشمانش را بست و سعی کرد به چیزی فکر کند که اشک‌هایش سرازیر نشوند. صاحبانش مشغول برپا کردن منقل شده بودند و کاری به کار او نداشتند.

چند دقیقه‌ی دیگر هم گذشت تا صدای محکم و مردانه‌ی صاحبش را شنید که گفت:

«وقتشه حیوون. می‌خوام بیارمت بیرون.»

یلدا با صدایی لرزان و من‌من‌کنان گفت:

«ببخشید ارباب، نمی‌خواین بگین برای چی اینجام؟»

جوابی نشنید. مرد قفل در قفس را باز کرد و در را گشود. یلدا برده‌ی تربیت‌شده‌ای بود و خوب می‌دانست باز بودن در قفس به این معنی نیست که اجازه‌ی بیرون آمدن داشته باشد. حتّی نوک انگشتان پایش را هم از مرز قفس خارج نکرد و صبورانه منتظر شد. مرد زنجیر نازکی را به دور گردن او انداخت و قفل کوچکش را بست و برای این که آرامش کند، پستان‌های پر و گوشتی او را در دستان گرمش گرفت و به‌آرامی شروع به مالاندن کرد. امّا این نوازش‌ها دیگر برده‌ی جوان را آرام نمی‌کرد. در حالی که اشک از چشمان مظلومش می‌چکید، گفت:

«ارباب؟ چی شده؟ تو رو خدا؟ کار بدی کردم؟ این‌جا کجاست؟ برای چی منو آوردید این‌جا؟»

مرد هم عصبی بود. آرام به پشتش سرش نگاه کرد. آذر عقب ایستاده بود و با عصبانیت او را می‌پایید. دستش را از پستان‌های برده‌اش برداشت و گفت:

«هیچی آروم باش. گفتم که می‌فهمی خودت.»

قلاده‌ی برده‌اش را کشید و او را پایین آورد. یلدا اوّل پایش را روی زمین گذاشت و بعد زانو زد و دستانش را روی زمین گذاشت و در مسیری که با قلاده‌اش هدایت می‌شد، به راه افتاد. حین پایین آمدن از ماشین، چشمش به کیف کهنه‌ای خورد که همیشه برای ذبح برده‌ها از آن استفاده می‌کردند. دیگر مطمئن شده بود قضیه چیست و آرام و بی‌صدا اشک می‌ریخت. مرد او را کشان‌کشان تا پای درختی برد و انتهای زنجیر را به دور آن بست و قفل کرد و بعد به سوی همسرش رفت.

یلدا این بار گوش‌هایش را تیز کرده بود تا شاید بشنود چی می‌گویند. شک نداشت که این بار حرفشان مستقیماً به او مربوط می‌شد. امّا صدای هق‌هق گریه‌ی خودش اجازه نمی‌داد خوب شنود کند و آن‌ها آهسته‌تر از این حرف‌ها صحبت می‌کردند.

ـ «هنوزم نمی‌فهمم چه گیریه که دادی این طفلکی رو بکشیم. اون یکی که گوشتش بهتر بود. چرا دست گذاشتی روی این؟ سنش که خیلی کمتره.»

ـ «نه محمّد، همین خوبه. همینو می‌خوام. چیه دوستش داری نمی‌خوای برام بزنیش زمین؟»

ـ «نه عزیزم! فقط می‌گم این هنوز خیلی جوونه، کارا رم بهتر از بقیه برده‌ها انجام می‌ده. گرون‌تر هم خریدیمش. حیفه آخه.»

ـ «حیف منم که اون کثافتو بهم ترجیح می‌دی. دیدم چطوری پستوناشو ناز می‌کردی. این از همه بهتر کار می‌کنه، از همه بهتر تحریکت می‌کنه، از همه بهتر برات عشوه خرکی میاد، عزیز دردونته، معلومه که باید ضمانشو بکنی.»

ـ «دوباره شروع نکن تو رو خدا. می‌بینی که آوردمش این‌جا. همینم می‌کشم برات. خوبه؟»

و بعد زنش را با غرغرهایش تنها گذاشت و پیش یلدا برگشت. جلویش نوک‌پا زانو زد، دهانش را نزدیک گوشش برد و گفت:

«ببین حیوون. می‌خوام سرتو ببرم. ولی نترس زودی خلاصت می‌کنم. گریه و التماس الکی هم نکن فایده نداره.»

این حرف، مثل تیر خلاصی بود که بر روح یلدا نشست. دستانش را دور گردن صاحبش حلقه زد و هق‌هق‌کنان گفت:

«ارباب تو رو خدا… خواهش می‌کنم… التماستون می‌کنم… بذارید بیشتر بهتون خدمت کنم. من هنوز جوونم. تو رو خدا منو نکشید.

مرد دستان یلدا را به زور از دور گردن خودش باز کرد و جواب داد:

«مگه قرار نشد حرف گوش کنی؟ بالأخره که چی؟ آخرش که سرنوشتت همینه حالا زودتر یا دیرتر.»

یلدا دستان صاحبش را سفت گرفته بود و رها نمی‌کرد. سعی می‌کرد دستان صاحبش را روی پستان‌هایش بگذارد که می‌دانست این کار مرد را تحریک می‌کند. توجهی نداشت که این کارش خشم آذر خانم را بیشتر می‌کند. مرد متوجه این موضوع بود و دستش را با خشونت کشید. خودش هم دلش برای یلدا می‌سوخت، امّا چاره‌ای نداشت.

آذر عقب ایستاده بود و تماشا می‌کرد. شاخک‌های زنانه‌اش به‌خوبی کار می‌کرد و معنای تک‌تک آن حرکات را می‌فهمید. آن روز، روز تسویه حساب بود. لبخندی بلندبالا به چهره آورد و آهسته به سمت آن‌ها رفت. یلدا با دیدن او، صاحبش را رها کرد و به سمت آذر جهید. می‌خواست خودش را به پای او بیاندازد و ترحمش را جلب کند، امّا قلاده‌ای که به گردن داشت، مانع شد و او را در یک متری هدفش محکم متوقف کرد.

یلدا وحشیانه گریه می‌کرد. دستش را به گردنش برده بود و انگار می‌خواست با دستان خالی قفل قلاده‌اش را باز کند و رها شود.

ـ «خانوم تو رو خدا…. چه کار بدی کردم؟ مگه کاراتونو انجام ندادم؟ تو رو خدا… التماستون می‌کنم منو نکشید…»

در این فاصله مرد هم جلو آمد و پایش را بر کمر برده‌ی جوانش گذاشت و بر زمین میخ‌کوبش کرد. زن با لبخندی از رضایت صحنه را نگاه می‌کرد. بدن سفید و کشیده‌ی یلدا که روزی همه به او حسادت می‌کردند، حالا اسیر نگاه‌های تحقیرآمیز او شده بود. نزدیک شد و نوک‌پا روی زمین نشست. دستی به موهای خرمایی دخترک کشید و خطاب به شوهرش گفت:

ـ «زودتر کارشو تموم کن محمّد. قرار نیست من گشنگی بکشما.»

نگاه و رفتار آذر، روح یلدا را ذره‌ذره خرد می‌کرد. آن دختر زیبا که شاگرد اوّل کلاسشان بود و می‌توانست به دانشگاه برود و آینده‌ای زیبا داشته باشد، حالا تنها ارزش و خاصیتش به گوشت تنش بود و سیر کردن شکم بقیه. شاید اگر نتیجه‌ی آن جنگ قومیتی احمقانه برعکس بود، حالا این آذر بود که پیش پای زهرا برای جانش التماس می‌کرد.

محمّد که حوصله‌اش سر رفته بود و می‌خواست زودتر کار را تمام کند، قلاده‌ی دخترک را باز کرد. وقتی با تقلایش مواجه شد، با خشونت بر زمین کوفتش و دستانش را محکم از پشت بست. زیر بغلش را گرفت و کشان‌کشان تا لب نهر برد و بعد با لگدی که پشت زانوهایش زد، او را بر زمین نشاند. شانه‌های سفیدش را فشار داد و او را روی زمین، درست کنار آب جاری نهر خواباند.

یلدا که دیگر امیدی به زندگی نداشت و می‌دید که صاحبش هم شوخی ندارد، کم‌تر تقلا می‌کرد و خود را به دست سرنوشتش سپرده بود. صدای شرشر آب را می‌شنید و اشک‌های خودش را می‌دید که قطره قطره بر خاک می‌چکند. می‌دانست که به‌زودی این خاک و این آب از خون او رنگین خواهند شد.

مرد پای چپ برده را گرفت و از زانو خم کرد و محکم با طناب بست. به یلدا گفته بود که کارش را سریع تمام خواهد کرد و همین برنامه را داشت. واقعاً دلش به حال او می‌سوخت. دخترک در این مدت خوب خودش را در دل او جا کرده بود و محمّد حتم داشت که همین موضوع باعث شده که همسرش روی ذبح او کلید کند و کمی هم به او حق می‌داد.

چنگی به موهای یلدا زد و مشتی از آن را در دست گرفت. زانویش را پشت کمرش گذاشت و سعی کرد به زور وادارش کند تا کمی آب بخورد. یلدا مقاومتی نکرد و چند قولوپ نوشید. امّا وقتی صدای تیز شدن چاقو را شنید، داغش تازه شد و دوباره صدای گریه‌اش به هوا رفت. نمی‌خواست بمیرد. می‌خواست بیشتر زندگی کند امّا دیگر فایده‌ای نداشت.

یلدا آب دهانش را بلعید، لب‌های سرخش را گاز گرفت و سعی کرد بر خودش مسلط باشد. می‌دید که چطور او را مثل یک حیوان برای مرگ آماده می‌کردند و عین خیالشان هم نبود. کاری از دستش برنمی‌آمد. آخرین آب زندگیش را هم خورده بود و مطمئن بود که اگر هنوز فرصتی برای التماس باشد، به‌زودی آن هم از دست می‌رود. نفسی کشید و گفت:

ـ «ارباب شما بهم قول دادید که زودی خلاصم می‌کنید. اذیتم که نمی‌کنید. نه؟»

ـ «نه نگران نباش. زودی راحتت می‌کنم. فقط چند دقیقه تحمل کنی تمومه.»

مرد این را گفت و سر برده‌ی جوانش را عقب کشید. یلدا سردی کارد را بر گلویش حس کرد. چشمانش را بست و منتظر پایان زندگیش شد که ناگهان صدایی شنید.

ـ «محمّد وایسا!»

هم محمّد و هم یلدا، با شنیدن صدا شوکه شدند. قصاب ناراضی و قربانی مظلومش، هر دو به آذر خیره شده بودند که لگن به دست بالای سرشان ایستاده بود و نگاه می‌کرد.

زن می‌خواست آخرین زهرش را هم بریزد. روی زمین نوک‌پا نشست، یکی از پستان‌های یلدا را در دست گرفت و کشید و در در پنجه‌اش فشرد. انگار عمداً می‌خواست تیزی ناخن‌های لاک‌زده و کشیده‌اش را به رخ گوشت نرم پستان برده‌ی مظلوم بکشد. سرش را کج کرد و با لبخند و هزار عشوه، به شوهرش گفت:

ـ «دوست دارم اینا رو قبل از ذبحش برام ببری. این کارو می‌کنی؟»

مرد راضی به این کار نبود، امّا حوصله‌ی مشاجره‌ی بیشتر و اعصاب‌خردی بیهوده را هم نداشت و نمی‌خواست همسرش را بیشتر حساس و ناراحت کند. این بود که به جای جواب دادن، دستش را زیر شکم دخترک گذاشت و با یک حرکت بدنش را بلند کرد و با پهلو بر زمین کوفت. بعد بلند شد و ایستاد و گفت:

ـ «باشه. بیا این یکی پاشو نگه دار پس.»

آذر که همین را می‌خواست با شادی از جا پرید. پای برهنه‌ی برده‌ی بی‌چاره را گرفت و بالا کشید و گفت:

ـ «آخ جووون! خوبه؟ همین‌جوری؟»

دنیا بر سر یلدا خراب شده بود. درست وقتی که تسلیم سرنوشت خفت‌بارش شده بود، اوضاع بسیار بدتر شده بود. آن‌ها نه‌تنها مثل یک حیوان گوشتی، بلکه مثل یک آشغال گوشت با او برخورد می‌کردند. او قبلاً هم بریده شدن پستان برده‌ای دیگر را دیده بود، امّا آن برده به خاطر تلاش برای فرار تنبیه می‌شد و این با وضعیت یلدا زمین تا آسمان تفاوت داشت.

کاری از دستش ساخته نبود. مثل یک اسباب‌بازی در دست آن دو می‌چرخید و بی‌فایده ناله می‌کرد. دوباره بنای التماس گذاشت و گفت:

ـ «آقا تو رو خداا…. التماستون می‌کنم… تو رو خداااااا….. قول دادیدن بهم…. خانوم خواهش می‌کنم…. مگه چی کار کردم؟ این کارو باهام نکنید… نذارید زجر بکشم…»

بی‌فایده بود. زن لذت می‌برد و مرد هم می‌خواست هرچه سریع‌تر به این فتنه خاتمه دهد. پاهایش را در دو سوی شکم قربانی انداخت و دولا شد و پستان راست یلدا را در مشت گرفت و با قدرت بیرون کشید و بدون معطلی کارد را بر بیخ آن گذاشت و فرو کرد.

التماس‌های بی‌امان یلدا به جیغی گوش‌خراش بدل شد و خون گرم از محل بریدگی بیرون می‌زد. مرد بدون توجه به بریدن ادامه داد. کارد را دور تا دور پستان می‌کشید و هر بار بیشتر فرو می‌کرد و سرانجام توانست کل بافت را از سینه‌ی او جدا کند و از نوک بگیرد و جلوی چشم همسرش در هوا تاب دهد. آذر که تا آن لحظه اجازه‌ی لگدپرانی به برده نداده بود، پایش را رها کرد. یلدا در اوّلین فرصت لگد محکمی به پای صاحبش زد و توانست لگد دوم را هم حواله کند.

امّا آذر دیگر عصبانی نبود. کمی عقب رفت و دست‌هایش را لای پاهایش گذاشت. زجر کشیدن برده‌ای که مورد نفرتش قرار داشت را نگاه می‌کرد و می‌خندید. پستان خوش‌فرم یلدا که روزی به زیبایی‌اش افتخار می‌کرد، حالا پیش چشمانش در هوا تاب می‌خورد.

مرد پستان بریده را داخل لگن انداخت و بدون کمک همسرش، مشغول بریدن پستان دیگر یلدا شد. برای این کار بدنش را با پا به آن‌سو غلتاند و روی شکمش نشست. پاهایش را میان پاهای خود قفل کرد، پستانش را در چنگ گرفت و مثل قبلی شروع به بریدن کرد. یلدا که بی‌وقفه فریاد می‌کشید، از تک و تا نیافتاده بود و با همان شدت اولیه جیغ می‌زد و تقلا می‌کرد.

با این که آب زیادی نخورده بود، ادرارش مثل جوی آب از لای پایش روان بود.

وقتی مرد پستان دیگر را هم برید و در داخل لگن انداخت، متوجه همسرش شد که روی زمین زانو زده بود و با دهان باز واژنش را می‌مالید. پیدا بود که اورگاسم شده بود.

لحظه‌ای گذشت تا آذر به حرف آمد:

ـ «یه خط روی گردنش بنداز تا حروم نشده طفلکی.»

مرد بی‌درنگ سر یلدا را عقب کشید وکاردش را بر گلوی سفید او گذاشت و کشید. این بار خون از گردن او بیرون پاشید. بر خلاف رسم معمول، کارد را کنار نگذاشت و به بریدن ادامه داد. صدای جیغ‌ها و هق‌هق‌های یلدا ناگهان به خرخر تبدیل شد. پاهایش را به‌تندی تکان می‌داد و تقلا می‌کرد. انگار که می‌خواست خود را به هر زحمتی هست در این دنیا نگاه دارد. امّا کارش عملاً تمام شده بود. تن سفید یلدا در خون خود می‌غلتید و مثل ماهی‌ای که از آب بیرون افتاده باشد، روی خاک بالا و پایین می‌جهید. مرد پای آزاد یلدا را گرفت و زیر پای خودش قفل کرد تا جان کندنش را کم‌تر ببیند.

امّا آذر که انگار از دیدن زجر کشیدن برده‌ی بی‌چاره سیر نمی‌شد، همین را بهانه کرد و گفت:

ـ «عزیزم، دست و پاشو باز کن گناه داره ها…»

مرد با چاقو طناب دست‌های یلدا را باز کرد و از تن نیمه‌جان او دور شد و کمی عقب‌تر همسرش را در آغوش کشید و لبانش را بوسید. یلدا بی‌توجه به آن دو، دست‌هایش را روی گلوی بریده‌اش گذاشته بود تا شاید در تصور خود جلوی خونریزی‌اش را بگیرد. به چشمان مرد خیره شده بود و دهانش را در جست‌وجوی کمی هوا، ناامیدانه باز و بسته می‌کرد. مرد هم در چشمان او خیره شده بود؛ چشمانی که همواره زیبایی‌شان را در دل خود ستوده بود.

حالا یلدا زیبایی دیگری برای نمایش به صاحبش نداشت. با آن پستان‌های بریده و گردنی که در جای خود نمی‌ایستاد و لق می‌زد، بیشتر به زامبی‌ها شبیه بود، امّا نگاه مظلوم و دوست‌داشتنیش را حفظ کرده بود.

آذر که انگار برای اورگاسم دوم آماده می‌شد، در گوش همسرش نجوا کرد:

«محمّد محمّد، خیلی دوست دارم قلبشو تا وقتی که زندست داغ داغ دربیاری. بلدی؟»

مرد که دیگر می‌دانست کار از کار گذشته است، بوسه‌ای از لبان همسرش گرفت و جلو رفت. بدن نیمه‌جان یلدا را با پا غلتاند و روی شکمش نشست. کارد کوچکش را در دست گرفت و بر جناغ سینه‌ی دخترک گذاشت و سینه‌اش را آهسته شکافت. یلدا او را می‌دید. دستانش هم باز بود، امّا دیگر نمی‌توانست مقاومتی کند. کسی نمی‌دانست که گوش‌هایش هنوز می‌شنوند یا نه. ولی سینه‌اش در جست‌وجوی هوا هنوز بالا و پایین می‌رفت و آرام به صاحبش نگاه می‌کرد که بر آخرین قول خود نمانده بود و داشت او را زنده زنده سلاخی می‌کرد.

مرد بدون توجه به چشمان مظلومی که هنوز او را می‌پاییدند، دستانش را در سینه‌ی دریده‌ی برده‌ی بی‌چاره کرد و قلب گرمش را یافت که هنوز به‌آرامی می‌تپید. جدا کردن و بیرون آوردنش دیگر کاری نداشت.

بدن یلدا لرزش خفیفی کرد و آرام گرفت؛ انگار که هرگز متولد نشده بود…

چند دقیقه بعد، مرد لاشه‌ی برده‌ی جوانش را از درختی آویخته و داشت گوشتش را با دقت از استخوان جدا می‌کرد و در یخدان قرار می‌داد. کمی آن‌سو تر، زن مشغول کباب کردن دل و جگر برده‌ی بینوا بود و تکه‌های مغزش را به‌آرامی در روغن تفت می‌داد و از این که محمّد بار دیگر با موفقیت عشقش را به او ثابت کرده بود، در پوست خود نمی‌گنجید.

پاسخ دهید