ترزا و کریستینا

«مامان! باورت نمی‏شه… لیندا تو حراجه !!!»

صدای ترینا زیاد مفهوم نبود. حدود دویست متر را از خانه‏ی پترسون‏ها تا آن‏جا، یک‏نفس دویده بود و نفس نفس می‏زد. عرقی که از سر و رویش می‏ریخت و شانه‏هایش را خیس کرده بود، بخشی به خاطر حرارت گرما بود و بخشی به خاطر دویدن.

«خب که چی؟ لابد داره به مامان باباش کمک می‏کنه! خیلی جالبه؟»

خانم بریمر، داشت ظرف‏ها را می‏شست. آن روز تعطیل بود و وقتی ترینا و برادرش صبحانه می‏خوردند، او و شوهرش هنوز خواب بودند و برای همین تنها چیزی که به تن داشت، یک لباس زیر سفید و تنگ ابریشمی بود که شکل و رنگ نوک پستان‏ها و کس بدون مویش را به خوبی نشان می‏داد. ترینا با این که متوجه شده بود، امّا سعی کرد به رو نیاورد.

«امّا… آخه اون که کمک نمی‏کنه! اون… خودش برای فروشه!!!»

چشم‏های خانم بریمر داشت از حدقه در می‏آمد و با لبخندی از تعجب، گفت: «ها؟ منظورت چیه؟»

«لخت مادرزاد وایساده. به یه ستون بستندش. یه قیمت هم رو شکمش نوشته.»

ترینا یک بار دیگر نفسی عمیق کشید. مادرش گیج شده بود و با این حال هنوز لبخند از روی صورتش محو نشده بود. می‏دانست که ژورفین، مادر لیندا، که یکی از به‏ترین دوستان خودش بود، این اواخر خیلی از کارهای دختر نوجوانش عصبانی بود. ظاهراً می‏خواست یک بار برای همیشه تمامش کند.

«خوب… لابد ژوزفین هم اونجا داره با مشتریا چونه می‏زنه؟»

این را گفت و به کنار پنجره رفت و به بیرون خم شد تا ببیند مردم دور و بر خانه‏ی آن‏ها جمع شده‏اند یا نه. یک عده را دید که به آن سمت می‏رفتند.

«اه… نه… یعنی می‏دونی؟ خودش رو ستون بغلیه… خاله لیندا و دخترخاله‏اش هم هستن.»

ترینا نفسی تازه کرد و مقداری آب لیمو از روی میز برداشت و به دهانش ریخت.

«هم‏م… پس یه فروش واقعیه. که این‏طور. جای ما خالیه… مگه نه؟»

«می‏دونم. ژوزفین خودش بهم گفت که بهت بگم اگه می‏خای ببینیشون بجنبی. چون طرفای ناهار منتظر یه تعداد مشترین.»

«آره… بجنب… باید عجله کنیم…»

خانم بریمر هنوز دخترش را روانه نکرده بود که با بابایش روبه‏رو شد که داشت با لبخند بلندبالایی بر صورت داخل می‏آمد. مشخص بود حرف آن‏ها را شنیده است. خانم بریمر که می‏دانست شوهر ژوزفین این‏جور برنامه‏ها را بدون اطلاع زنش جور می‏کند، به شوهر خودش گفت: «سلام عزیزم! تو می‏دونستی؟ مایکل بهت گفته بود؟»

آقای بریمر جلو رفت و در حالی که زنش را می‏بوسید، گفت: «خب… من و مایک خیلی قبل‏تر حرفامونو زده بودیم. بهش قول دادم زیاد دیر نکنیم. بجنب بریم.»

خانم بریمر لبخندی زد و گفت: «یه دقیقه عزیزم… لباس تنم کنم بریم…»

امّا شوهرش دستی به سینه‏ی زنش زد و او را متوقف کرد و گفت:

«لازم نیست. حقیقتشو بخای، شورت و سوتینتو همین‏جا باید بزاری و بریم.»

چشمان خانم بریمر از تعجب گرد شد و فک ترینا افتاد. آقای بریمر داشت تازه برای خودش چای می‏ریخت که زنش پرسید: «تو… تو که نمی‏خای…»

«چرا اتفاقاً! من و مایک خیلی وقت پیش قرارشو گذاشتیم. تو و ژوزفین زنای خوبی بودین. کسای خوبی هم بودین. ولی ما هم به تغییر نیاز داریم. منظورم اینه که بد نیست یه زندگی تازه با یه زن تازه رو شروع کنم… خب… که گرفتی چی شد؟»

«امّا… ترینا و داداشش چه‏طور؟»

قطره‏ای اشک از گونه‏ی خانم بریمر به پایین لغزید. خودش جواب سؤالی را که پرسید می‏دانست.

«اوه… ترینا که با تو میاد… برنت هم ماه دیگه می‏ره دانشگاه! خب دیگه… دیر می‏شه… بجنبید.»

ترینا به حرف آمد و گفت: «بابا… نه… نمی‏خام فروخته شم… تازه شونزده سالمه و…»

امّا مادرش حرفش را برید و گفت:

«ترینا عزیزم، عیب نداره! اگه هر کاری می‏گه نکنیم مستقیم می‏بردمون قصابی! بیش‏تر مردایی که طلاق می‏خان این کارو می‏کنن. حداقل این‏طوری… شانس داریم صاحب خوبی گیرمون بیاد…»

«خب… آره…»

مادر لبخندی زد و سعی کرد دخترش را دل‏گرم کند و گفت: «بجنب… لخت شو تا بریم.»

خانم بریمر فوری همان تکه لباسی که به تن داشت را کند و ترینا هم با بی‏میلی لباس‏هایش را در آورد. بدن او هم مثل مادرش تمیز و بی‏مو بود. لخت و بی‏لباس ایستادن جلوی پدر و مادرش، کمی دستپاچه‏اش کرده بود. وقتی هر دو کاملاً لخت شدند، آقای بریمر از در جلویی به بیرون هدایتشان کرد. آفتاب داغی در آسمان می‏تابید. ترینا به بدن برهنه‏ی مادرش نگاه کرد. به عنوان یک زن 35 ساله، اندام‏های عالی‏ای داشت. لاغر، با پستان‏های محکم و متوسط. ترینا به مادرش رفته بود. خب البته خوش‏قواره‏تر، با پستان‏هایی به‏مراتب کوچک‏تر. خانم بریمر، با غرور همیشگی‏اش، به دنبال شوهرش راه افتاد و از حیاط بیرون رفت و قدم به خیابان گذاشت. اصلاً تلاشی نکرد خودش را بپوشاند امّا ترینا قدم‏های کوتاه برمی‏داشت و سعی می‏کرد با دست روی سینه و لای پایش را بپوشاند. باورش نمی‏شد که چنین بلایی دارد به سرش می‏آید. ظرف چند ساعت آینده جلوی خریداران احتمالی آویزانش می‏کردند و به بالاترین قیمت می‏فروختندش. همسایه‏ها آن‏ها را در راه می‏دیدند. بعضی‏ها از پشت پنجره برایشان دست تکان می‏دادند و بعضی‏ها از دیدن ترینا و مادرش، که لخت مادرزاد راه می‏رفتند، تعجب کرده بودند. تقریباً همه‏شان شنیده بودند که در خانه‏ی پترسون‏ها چه خبر است و می‏گفتند که بعداً سری به آن‏جا خواهند زد.

ناگهان خانم بریمر ایستاد. «هی! اون لوسی وانگه، اون هم دخترشه!» با دست به آن‏سوی خیابان اشاره کرد که دو زن لخت آسیایی، در همان جهت آن‏ها می‏رفتند.

«چند تا زنو برنامه دارید بفروشید؟»

«قرار نبود زیاد شه!» شوهرش پوزخندی زد و در حالی که با خوشحالی به دخترها نگاه می‏کرد، گفت: «وقتی به بقیه گفتیم، اونا هم گفتن که شرکت می‏کنن. اگه همه سر حرفشون باشن، فکر کنم بیست تایی بشید.»

«امّا… اگه نتونین ما رو بفروشید چه‏طور؟ منظورم اینه که دهکده مگه چند نفر آدم داره؟… مشتریا این موقع معلوم نیست بیان… نه؟»

«نه. ولی با مسؤول خرید کارخونه‏ی گوشت بالای تپه صحبت کردم. گفت که حوالی بعدازظهر یه سری بهمون می‏زنه، هرچی مونده باشه می‏خره.»

آقای بریمر که می‏دید فک زنش از شنیدن نام کارخانه‏ی گوشت افتاد، خنده‏اش گرفت. گاهی که برای خرید گوشت جشن‏هایشان به آن‏جا می‏رفتند، به صورت شوخی به زنش می‏گفت که یک روزی او را به همان کارخانه خواهد فروخت و زنش همیشه می‏گفت که دست از این شوخی بردارد. زنش همیشه از دیدن بدن‏های قطعه‏قطعه شده‏ی داخل ویترین‏ها و پستان‏های ریز و درشت چیده شده در یخچال‏ها و سرهای بریده شده می‏ترسید.

«ولی نگران نباش عزیزم. یه آگهی گذاشتیم تو جاده. مطمئنم مشتری زیاد داریم.»

ترینا آهی کشید. نمی‏خواست کارش به بالای تپه ختم شود. آن‏ها گاهی گوشت‏هایشان را بیرون فروشگاه، از دار آویزان می‏کردند تا مشتری‏ها را جذب کنند. ترینا یک بار یکی از دخترهای مدرسه‏شان را با خواهر و خاله‏اش آن‏جا بالای دار دیده بود. حداقل یک ربع تقلا کردند تا آخر آرام شدند.

همین که به حیاط خانه‏ی پترسون‏ها رسیدند، صدای مایکل را شنیدند که به استقبال آمده بود و می‏گفت:

«سلام لیزا… عزیزم!»

خانم بریمر خندید و مؤدبانه جواب داد. بیست سی نفر آدم‏هایی که لیزا نمی‏شناختشان، آن‏جا پرسه می‏زدند و خیلی‏هایشان دور میزها ایستاده و از خودشان پذیرایی می‏کردند. بعضی‏هایشان هم دور چهار زن لختی بودند که به ستون‏های کنار باغچه بسته شده بودند. هر مادر و دختر، به یک ستون بسته شده بودند؛ ژوزفین و دخترش با هم، خواهر و خواهرزاده‏اش هم با هم. دست‏هایشان را پشتشان، به دور ستون بسته بودند. ژوزفین به لیزا که نزدیک می‏شد لبخندی زد و سلام داد.

لیزا با لبخند گفت: «سلام ژوزفین. چه خبره!»

دو مشتری در حالی که با هم حرف می‏زدند، پستان‏های ژوزفین را در دست داشتند و ورانداز می‏کردند. امّا ژوزفین، که اصلاً ناراحت به نظر نمی‏رسید، توجهی نداشت و خطاب به لیزا گفت:

«اوضاع زیاد هم بد نیست. خریدارهای مشتاق زیادن. بیشترشون ما رو به عنوان برده می‏خان، نه گوشت!»

«که این‏طور… خب… خوبه…»

همین موقع بود که مایکل و چند مرد میان‏سال دیگر، سر یک قیمت به توافق رسیدند. مرد مقداری پول نقد شمرد و به مایکل داد و فوراً مشغول باز کردن خواهر ژوزفین شد.

ژوزفین پرسید: «ماری رو فروختی مایک؟»

لیزا هیجان‏زده شده بود و به خواهر ژوزفین نگاه کرد که به طرف ماشینی در مقابل خانه برده می‏شد. به زحمت توانست فرصت پیدا کند همین‏طور که می‏بردندش، دخترش را ببوسد و خداحافظی کند.

مایکل که راضی به نظر می‏رسید، جواب داد: «پس چی؟ سیصد دلار نقد!»

لیزا که کنجکاوی امانش را بریده بود، پرسید: «نگفتن برا چی می‏خواهندش؟»

مایکل خندید و گفت: «چرا. فردا توی باشگاهشون کباب‏پزی دارن.»

ژوزفین و لیزا از خودشان وا رفتند و به هم خیره شدند. در همین حال، ترینا به یک ستون خالی، کنار دخترخاله‏ی لیندا بسته شد. دخترخاله‏ی لیندا، دختری بود مومشکی و لاغر، با پستان‏هایی کوچک و باسنی بسیار خوش‏قواره. به درخواست لیزا، او را کنار ژوزفین و لیندا بستند تا بتوانند به حرفشان ادامه بدهند. اوّلین مشتری‏ها جلو آمدند و مشغول وراندازی لیزا و مقایسه‏اش با ژوزفین شدند که تقریباً هم‏سن و سال هم بودند. حتّی یک خانمی ازشان پرسید که کدامشان دوست دارند هفته‏ی دیگر کباب شوند. لیزا که نمی‏خواست از چشم بیافتد، فوراً خودش را پیشنهاد کرد. امّا آن خانم هیچ‏کدامشان را نخرید. لیزا به ترینا و دختر دیگر نگاه کرد. دو مرد جوان آن‏جا ایستاده بودند و بلند بلند بحث می‏کردند که کدامشان را برای میهمانی شبشان بخرند. قطعاً منظورشان خرید، به عنوان بخشی از غذا بود. همین‏طور که با هم بحث می‏کردند و به نوبت با کس و پستان‏های دخترها ور می‏رفتند، خانواده‏های دیگری هم به جمع اضافه شدند. آن‏ها هم چیزهایی برای فروش داشتند و طولی نکشید که جمعاً یازده زن و دختر لخت، در کنار پنج ستون کنار باغچه بسته شده بودند. دو برادر چاق، فوراً در مورد دختر کارن و پاتریک، که پستان‏های خیلی بزرگی داشت، به توافق رسیدند و بازش کردند و بردند. دخترک بلوند هیجده سال داشت و وقتی برده می‏شد، تقریباً به جیغ زدن افتاده بود. لیزا به دختر خودش نگاه کرد که با نگرانی، آن صحنه را تماشا می‏کرد.

نیم ساعت گذشت. ترینا در ستون خودش تنها شده بود. یک زوج جوان دخترخاله‏ی لیندا را برده بودند که برده‏ی خانگی باشد. لیندا خسته شده بود و کنار مادرش زانو زده بود و مشغول ساک زدن برای آقایی بود که می‏گفت اگر خوشش بیاید او را می‏خرد.

لیزا گفت: «عجب روزیه امروز.»

ژوزفین با خنده تأیید کرد و در همین لحظه لیندا سرفه‏ای کرد و آب کیر مرد را که تازه در دهان او ریخته بود، به اطراف پاشید. مرد قبول کرد که دویست دلار برای او بپردازد و مایکل هم بدون بحث قبول کرد. وقتی مرد شروع به باز کردن لیندا کرد، ژوزفین گفت:

«آ… آقا… ببخشید… معذرت می‏خوام… می‏خواستم ازتون بپرسیم… باهاش می‏خاید چی کار کنین؟ آخه می‏دونین… دخترمه.»

«نگران نباشید خانم. من و خانمم تو کارهای خونه کمک می‏خایم. قراره تمیزکاری و این‏جور کارها بکنه… و خب البته سکس هم که جای خودشو داره! احتمالاً تمام سال نگهش می‏داریم و بهار سال دیگه کبابش می‏کنیم. معمولاً یه جفت برده‏ی گوشتی رو کل زمستون نگه می‏داریم.»

ژوزفین رو به دخترش کرد و گفت: «خوبه… عزیزم تبریک می‏گم.»

لیندا اجازه پیدا کرد مادرش را بغل کند و جواب داد: «ممنون مامان. امیدوارم قبل از این که تپه‏ای‏ها بیان فروخته شی.»

«منم همین‏طور عزیزم. مواظب خودت باش… برده‏ی خوبی باش…»

«چشم مامان.»

لیندا خنده‏ای کرد و به دنبال صاحبان جدیدش روانه‏ی ماشین شد. قطرات کوچک آب کیر مرد، هنوز از چانه‏اش به زمین می‏چکید.

ترینا در سکوت، رفتن لیندا را تماشا می‏کرد. در این مدت یک کلمه هم با او حرف نزده بود. زنی داشت پستان‏هایش را برای بار پنجم محک می‏زد و هنوز نتوانسته بود شوهرش را متقاعد کند که او را برای کباب‏پزی تابستان آینده بخرند. چشم مرد یکی از دخترهای بالغ‏تر را در ستونی دیگر گرفته بود. ناگهان صورت ترینا از خنده شکفت. دم در، به‏ترین دوستش، کریستینا، و مادرش را دید که از ماشین پیاده می‏شوند. هر دو لباس به تن داشتند و برای فروخته شدن نبودند. کریستینا مستقیم به سمت ترینا آمد و با خنده او را در آغوش گرفت و گفت:

«سلام دختر! شنیدم امروز این‏جا چند تا گوشت توپ می‏فروشن»

ظاهراً پدرش چند دقیقه پیش از آن‏جا رد شده بود و ترینا و خانم برمر را دیده بود.

ترینا با اندوه جواب داد: «آره… اگه تا یه ساعت دیگه فروش نریم کارمون می‏افته به قصابی بالای تپه!»

لیزا هم چشمش به مادر کریستینا افتاد و گفت: «سلام کاتی… این‏جا چی کار می‏کنی؟»

«سلام لیزا… راستش یه معامله کردم… می‏دونی؟ جان چند دقیقه قبل از این‏جا رد شد و شماها رو دید و… حقیقتش منو با یه لیست خرید فرستاد این‏جا.»

لیزا خنده‏ای کرد و گفت: «خوب…»

«خوب… قراره تو رو به عنوان برده‏ی جدیدش بخرم و خب…»

«خب چی…؟»

«خب… می‏خاد که تو… فردا بعدازظهر برای مهمونی که ما داریم، منو بپزی.» کاتی آهی کشید و ادامه داد: «و همین‏طور کریستینا رو، اگه امروز به اندازه‏ی کافی گوشت نخریم.»

«چی؟ بزار ببینم… من قراره برده‏ی جدید جان بشم و اوّلین کارم اینه که زن و دخترشو براش بپزم؟»

«دقیقاً… عجیبه، نه؟ امّا خوب… ترجیح می‏دم تو منو بپزی تا این که جای دیگه سلاخی شم. هر چی باشه آشپزیت خوبه لیزا!»

«اوه ممنون.. ببینم… کریستینا می‏دونه؟»

«قطعاً… ولی می‏دونی؟ اون می‏خاد کریستینا رو بخره که خودش پخته نشه… امّا… تو برای مسأله‏ای نیست ترینا رو هم بپزی؟»

لیزا از خودش وا رفت. «چی….؟؟؟ دختر خودمو؟؟؟»

به سمت ترینا برگشت. داشت از همان‏جا که ایستاده بود با کریستینا صحبت می‏کرد. «خب… آره… اگه خودش راضی شه…»

کاتی برگشت و داد زد: «کریستینا… بهش گفتی؟»

کریستینا خندید و گفت: «آره مامان. حرفی نداره.»

نگاه ترینا با نگاه مادرش تلاقی کرد. مشخص بود که ترسیده، امّا موافقت کرد. کاتی رفت و موضوع را به آقای بریمر هم گفت. آقای بریمر اوّل خنده‏اش گرفت و لحظه‏ای بعد دختر و زنش را یکی سیصد دلار فروخت. سپس به سمت زنش آمد و بوسیدش و گفت:

«خب عزیزم… برده‏ی خوبی باش… امیدوارم از زندگی جدیدت لذت ببری…» و همین‏طور که او را باز می‏کرد، ادامه داد: «شاید یه سری بهت زدم ببینم چه کار می‏کنی.»

«ممنونم عزیزم… عالیه…»

«ترینا… دختر خوبی باش و فردا هر کاری مامانت می‏گه بکن. می‏دونی که تو کار آشپزی چه‏قدر دقیقه… کمکش کن گوشتتو حاضر کنه.»

ترینا آب بینی‏اش را بالا کشید و در حالی که پدرش را برای آخرین بار در آغوش می‏گرفت، گفت: «چشم بابا.»

همین که آن‏ها به سمت ماشین راه افتادند، ماشین قصابی بالای تپه هم از راه رسید و هر چه مانده بود، یک‏جا خرید. سرنوشت آن‏ها به عنوان گوشت‏های سلاخی‏شده، رقم خورده بود.

٭     ٭     ٭

ماشین به خانه‏ی کاتی و کریستینا رسید و همگی پیاده شدند. با این که لیزا در گذشته بارها به آن‏جا آمده بود، این بار به عنوان یک برده چیزهای جدیدی می‏دید. ترینا در شگفت بود که ظرف تنها بیست‏وچهار ساعت آینده او را در همان باغ بریان می‏کنند و می‏خورند. همین که وارد حیاط شدند، شوهر کاتی وادارش کرد که لخت شود. هر چه باشد او از آن لحظه فقط یک تکه گوشت محسوب می‏شد. کریستینا که خوشحال بود پخته نمی‏شود، فوری به آشپزخانه رفت شروع کرد به حاضر کردن وسایلی را که شب قبل با مادرش حساب کتاب کرده بودند.

وقتی کاتی کاملاً لخت شد، جان به او گفت که دولا شود و لای پایش را باز کند و بعد بدون هیچ اخطاری و تنها با یک ضربه، زنگوله‏ای فلزی را که قد یک سکه بود و به لب کس کاتی آویزان شده بود، با یک ضربه کند. این نشان بردگی کاتی بود که از پنج سال پیش به او آویزان بود و حالا بدون آن، کاتی بیش‏تر احساس برهنگی می‏کرد.

جان خندید و در حالی که زنگوله را به حلقه‏ی طلایی نوک پستان لیزا آویزان می‏کرد، گفت: «بعداً کستو سوراخ می‏کنم و اینو آویزون می‏کنم اونجا که معلوم باشه برده‏ی منی.»

«خیلی ممنونم مستر.»

لیزا خیلی سریع نقش یک برده را پذیرفته بود و جان از این بابت خوشحال بود.

«خب دخترا… برید آشپزخونه وسایلو حاضر کنید که فردا بعدازظهر قراره کاتی و ترینا رو کباب کنید.»

بعد رو به لیزا کرد و گفت: «همه‏چیزو به عهده‏ی خودت می‏گذارم لیزا… یه منقل آماده داریم. سیخ و اجاق و دیگ هم به اندازه‏ی دخترا هست اگه لازم شد.»

«بله مستر. مطمئن باشید خوش‏مزه می‏شن.»

همگی به آشپزخانه رفتند و کاتی و لیزا، فوری زمین نشستند و دستور پخت را مرور کردند و در همین حال دخترها مشغول دم کردن چای شدند.

کریستینا به دوست لختش نگاه کرد و گفت: «یه خورده عجیب نیست که مامانت… تو رو این‏جوری می‏کشه؟»

ترینا نگاهی از پشت به مادرها انداخت و دید که مادرش پستان‏های بزرگ کاتی را دست گرفته و دارد وزنشان را تخمین می‏زند. بعد جواب داد:«آره… فکر می‏کنی چه‏طوری این کارو می‏کنه؟»

کریستینا که همیشه به اندام ترکه‏ای و زیبای ترینا حسادت می‏کرد جواب داد: «تو ریزه‏میزه‏ای. فکر کنم به سیخت بکشه.»

لیزا که معلوم بود حرف دخترها را شنیده است، از همان‏جا که نشسته بود اضافه کرد: «دقیقاً… تصمیم دارم کاتی رو توی اجاق بریان کنم و تو رو سر منقل به سیخ بکشم عزیزم.»

ترینا فقط توانست بگوید: «اوه…!»

مادرش لحظه‏ای درنگ کرد و بعد گفت: «خوب… اگه می‏ترسی زنده کباب شی، به جان می‏گم اوّل سرتو ببره.»

امّا کاتی به میان صحبت آن‏ها آمد و گفت: «فکر نکنم… اتفاقاً جان تأکید داشت که ما زنده زنده، وسط مهمونی پخته شیم.»

ترینا آهی کشید و گفت: «عیب نداره مامان. زنده درستم کن.» در واقع اگر دست خودش هم بود همین انتخاب را می‏کرد. لااقل می‏توانست مزه‏ی زنده به سیخ کشیده شدن را بچشد. خودش همیشه دوست داشت دیگران را در چنین وضعیتی ببیند و در عوض از کشته شدن معمولی نفرت داشت. کاتی از این که داخل اجاق بریان می‏شد خوشحال به نظر می‏رسید. او و لیزا نشستند و درباره‏ی این صحبت کردند که چه‏طور تا حداکثر زمان ممکن او را زنده نگه دارند. دخترها باقی روز را رفتند بیرون و زیر آفتاب قدم زدند. کریستینا، که تنها زن خانه بود که هنوز لباسی به تن داشت، با یک مایو دو تکه می‏گشت در کنار بدن برهنه‏ی ترینا احساس گناه می‏کرد. این بود که سوتینش را درآورد و امّا شورتش را نگه داشت. دخترها روی دو تخت راحتی رفتند و در کنار هم دراز کشیدند و مادرها به بررسی برنامه‏ی فردا و این که جان چه چیزی را دوست دارد و از چه جور کاری بیش‏تر لذت می‏برد پرداختند.

آن‏ها به یادآوری باربیکیوی قبل پرداختند و این که چه‏طور برگزارش کردند. در همین حال جان که به خرید رفته بود از راه رسید. برای برنامه‏ی فردا، طناب و ذغال خریده و زیر بغل زده بود و می‏آمد. وقتی بالای سر مادرها رسید، شلوارش را پایین کشید و به لیزا گفت:

«بلدی از زبونت کار بکشی یا نه؟»

لیزا فوراً جلو رفت و مشغول شد. ترینا که از آن سوی حیاط صحنه را تماشا می‏کرد، وقتی دید که مادرش با لبخند جلو رفت و شروع به ساک زدن کیر جان کرد، کمی ناراحت شد. کار مادرش عالی بود و در هر حرکت، کل کیر را در دهانش فرو می‏داد. به دلیلی جان کیرش را بیرون کشید و به ترینا نگاه کرد و گفت:

«تو هم مثل مامانت خوب بلدی؟»

لیزا سریع عکس‏العمل نشان داد و گفت:

«ترینا… یالا بیا این‏جا به صاحبم نشون بده.»

کریستینا خندید و ترینا با بی‏میلی بلند شد و رفت و کنار مادرش نشست. بعد به آرامی شروع به لیسیدن کیر سفت جان کرد و تمام زورش را زد که مثل مادرش، تمام آن را یک‏جا در دهان جا بدهد.

«آها… خوبه… باریکلا دختر خوب… کریستینا… بیا کمکش کن بابایی…»

کریستینا لحظه‏ای سر باز زد. امّا یک نگاه از طرف پدرش کافی بود که جلو برود. لیزا کنار رفت و جا را برای کریستینا باز کرد، تا در لیسیده شدن کیر پدرش سهیم باشد. وقنی آبش آمد، همه‏اش را روی صورت و دهان باز دخترها پاشید. پشت سر ترینا و کریستینا، صدای ناله‏های مادرهایشان بلند شد. آن دو هم به مدل 69، زیر آفتاب تابستانی روی هم افتاده بودند و مشغول بودند.

جان، همین‏طور که شلوارش را بالا می‏کشید، گفت: «کریستینا… تو هم لخت شو… می‏خام تا بعد از مهمونی فردا چیزی نپوشی. چند تا از شریکام فردا دعوت دارن. می‏خام حسابی بهشون حال بدی.»

«امّا بابا… من…»

«امّا بی امّا، وگرنه تو رم می‏زارم توی منو.»

این را گفت و بشکنی زد و رفت. کریستینا نفس عمیقی کشید و با ناراحتی و بی‏میلی، شورتش را بیرون آورد. ترینا خنده‏اش گرفت و کریستینا از لجش ضربه‏ی محکمی حواله‏ی باسنش کرد.

٭     ٭     ٭

آن شب هیچ‏کدام از دخترها نتوانستند زیاد بخوابند. کاتی و لیزا رفتند روی تخت جان و تا دیروقت مشغول خوش‏خدمتی بودند. ترینا در اتاق بغلی پیش کریستینا بود و از پشت دیوار، صدای شلاق را هم گاهی می‏شنید. آن‏ها با هم حرف می‏زدند و درباره‏ی پارتی فردا می‏گفتند. کریستینا از وقتی لخت شده بود، هر لحظه بیش‏تر نگران می‏شد. ترینا سعی می‏کرد دل‏داری‏اش بدهد و می‏گفت:

«نترس دختر، من و مامانت به اندازه‏ی کافی گوشت داریم. تنها کاری که تو باید بکنی اینه که به چند نفر کس بدی.»

«نه بابا. دوستای بابام آدمای معمولی نیستن. مامان می‏گفت اینا توی باربیکیوی قبلی هشت تا دخترو علم کردن.»

«پس مجبورم سر سیخ برات دعا کنم!!»

به همان زودی به نظر می‏رسید ترینا سرنوشتش را قبول کرده و دیگر اعتراضی ندارد. هر طور بود، به محض این که سروصدای اتاق بغلی خوابید، آن‏ها هم به خواب رفتند و وقتی بیدار شدند، ساعت از ده صبح گذشته بود.

٭     ٭     ٭

صبح دخترها خودشان را شستند و تمیز شدند و بعد روانه‏ی آشپزخانه شدند. مادرها داشتند سس را درست می‏کردند و سبزی سالاد را می‏شستند.

«سلام مامان… کمک نمی‏خاین؟»

«صبح به خیر دخترها!»

کاتی صورت دخترش را بوسید و گفت: «روغن ادویه‏دار اونجا هست. بدو برو تن ترینا را چرب کن. لیزا گفته جفتمون باید تا می‏شه تو روغن بمونیم.»

دخترها سری تکان دادند و به بدن خود کاتی دقت کردند که از چربی روغن برق می‏زد.

لیزا خندید و در حالی که ظرف روغن را دستشان می‏داد، اضافه کرد:

«راستی… امروز صبحانه بی‏ صبحانه.»

کریستینا اعتراض کرد و گفت: «ولی فقط ترینا قراره پخته شه.»

«می‏دونم. ولی بابات گفته تو هم باید حاضر شی که اگه گوشت کم اومد درستت کنم… خوب می‏دونی عزیزم… خودمو پیشنهاد کردم. امّا بابات گفت دخترها خوش‏مزه‏ترن. ترجیح می‏ده من برده‏اش باشم… عیب نداره… فکر نکنم لازم شی.»

دخترها به پاسیو رفتند که بدن ترینا را روغن بمالند. در همین حین، جان را هم زیر نظر داشتند که منقل را برپا می‏کرد. در واقع داشت یک چاله وسط چمن‏ها می‏کند و داخلش را ذغال می‏ریخت و یک سیخ‏گردان را یک متر بالاتر قرار می‏داد. دخترها هم‏چنین سه حلقه‏ی دار را دیدند که از شاخه‏ی درخت سیب، در انتهای باغ آویزان شده بودند.

پدر کریستینا زیر درخت سیب رفت و فریاد زد: «سلام دخترا… کریستینا… کارت که با ترینا تموم شد بیا این‏جا. کمک من.»

«چشم بابا.»

ترینا شکم و پستان‏هایش را خودش روغن‏مالی کرد و بعد به دنبال کریستینا راه افتاد. جان داشت با یکی از حلقه‏های دار ور می‏رفت و سر دیگرش را در دست گرفته و می‏کشید. رو به دخترش کرد و گفت:

«می‏خام تستش کنی. بیا سرتو بکن توش بکشمت بالا!»

جان طوری این حرف را زد، انگار که ازش می‏خواهد نمکدان را بهش بدهد. کریستینا خشکش زد. وقتی پدرش داشت گره را به دور گردن او محکم می‏کرد، گفت: «یه لحظه بیش‏تر نیست، نه بابایی؟»

جان به جای این که جواب بدهد، با یک حرکت سر دیگر طناب را پایین کشید و پای کریستینا از زمین جدا شد و فوراً به تقلا و لگدپرانی افتاد و سعی کرد با دست طناب را بکند و در این حالت، تنها صدای فس‏فس‏مانندی از گلویش خارج می‏شد.

«طنابو ول کن. گردنت زخم می‏شه.»

کریستینا سعی کرد طناب را ول کند. امّا دست خودش نبود. ناگهان جان طناب را رها کرد و کریستینا بر پایش ایستاد و به سرفه کردن افتاد.

«اگه دیگرون دختری با خودشون نیارن، باید شما سه تا جورشو بکشید. تو که خیلی باحال اون بالا رقصیدی.»

«بله بابا… »

ترینا می‏خندید و هم‏چنان روغن را بر شکمش می‏مالاند. دلش می‏خواست قبل از این که کباب شود این صحنه را ببیند.

باقی صبح خیلی سریع گذشت. ترینا و کریستینا نوشیدنی‏ها را حاضر کردند. حتّی ترینا به پدر کریستینا کمک کرد تا زغال‏ها را هم بزنند و آزمایش کنند. هر بار که باد می‏زد و گرمای آتش به تنش می‏خورد، برانگیخته می‏شد.

ظهر هر چهار زن در آشپزخانه جمع شدند و لیزا رو به کاتی کرد و گفت: «خب دیگه… مهمونا که از راه برسن گرسنه‏ان. باید کم‏کم بزارمت تو اجاق.» جان هنوز داشت آن بیرون با زغال‏ها ور می‏رفت.

کاتی آهی کشید و گفت: «چه بد که نمی‏تونم مهمونا رو ببینم.»

لیزا به سمت در بزرگ شیشه‏ای اجاق برگشت و در حالی که بازش می‏کرد، گفت: «من جای تو می‏بینمشون.» این اجاق آن‏قدر بزرگ بود که یک نفر آدم می‏توانست راست در آن بنشیند. سینی اجاق تا نیمه بیرون آمده بود. یک میله‏ی فلزی به ارتفاع تقریبی یک وجب، وسط سینی جوش خورده بود که برای متعادل نگه داشتن گوشت در حین بریان شدن بود.

کاتی کریستینا را بوسید و گفت: «خب… خداحافظ عزیزم…»

«خداحافظ مامانی. مطمئنم خوش‏مزه می‏شی.»

کاتی به کمک لیزا داخل اجاق رفت و روی سینی زانو زد و کسش را روی میله‏ی فلزی قرار داد و آهسته پایین رفت، تا این که میله به خوبی در شکاف کسش فرو رفت. پستان‏های بزرگش به شدت می‏لرزید و اشک از چشمانش سرازیر شده بود. لیزا دستانش را از پشت بست و سینی را به داخل اجاق داغ هل داد.

لیزا خندید و درست پیش از بستن در گفت: «فعلاً خداحافظ. یه ساعت دیگه بهت سر می‏زنم که اگه لازم باشه چربت کنم.»

وقتی در اجاق را بست، چراغی را در داخل اجاق روشن کرد تا بتواند کاتی را همیشه ببیند. خیلی زود تمام بدنش خیس از عرق شد و روغن‏ها شروع به آب کردن و روان شدن بر پستان‏هایش کردند.

کریستینا گفت: «لامصب… انگار داره حال می‏کنه.»

دخترها ایستادند و بریان شدن کاتی را تماشا کردند. بیش‏تر وقت‏ها چشمانش بسته بود و کم‏کم قوز کرد. گاهی چشمانش را باز می‏کرد و لبخندی به ترینا و کریستینا می‏زد و چیزهایی را با دهانش می‏گفت.

ترینا با خنده گفت: «فکر کنم می‏گه دوستت دارم.» کریستینا لبانش را به شیشه چسباند و بوسه‏ای فرستاد. مادرش دوباره لبخندی زد و چشمانش را بست. پوستش داشت کم‏کم قهوه‏ای می‏شد. در باغ، مهمان‏ها کم‏کم سر می‏رسیدند. بیش‏تر زن‏ها و دخترها لخت بودند و زنگوله‏هایی مثل آن‏چه که لیزا از کاتی به ارث برد، به لب کسشان داشتند. دخترها بیرون رفتند تا پذیرایی کنند و لیزا به معرفی خودش و برنامه‏ی آن شب پرداخت. اکثراً وقتی فهمیدند کاتی هم جزوء شام آن شب است، خوشحال شدند و هم‏چنین، نگاهی به بدن ترینا کافی بود تا دهانشان آب بیافتد.

«ترینا… عزیزم… فکر کنم وقتشه بزارمت رو منقل.»

ترینا ناله‏ای از نومیدی سر داد. آرزو داشت اوّل دار زده شدن کریستینا را ببیند.

یکی از زن‏های مهمان گفت: «همین‏جا باید حاضرش کنی. دختربچه‏ها خیلی باحال سر منقل تاب می‏خورن.»

لیزا که یک سینی زغال در دست داشت، لبخندی زد و همگی به دور ترینا جمع شدند. کریستینا در این میان دستان او را از پشت گرفته بود و در گوشش گفت: «مامانت اونجا کنار منقله. خوش بگذره!»

به آن سمت رفتند و مادرش از او خواست روی میزی خم شود و پاهایش باز کند. سیخ را پشت او گرفت و نوکش را با لب کس دختر تماس داد و گفت:

«خب عزیزم… تو حاضری؟»

«آره مامان.»

لیزا سیخ را هل داد و از کس ترینا به داخل راند. دختر به تقلا کردن و نفس نفس زدن افتاد. مادر سیخ را فشار می‏داد و از میان بدن او رد می‏کرد و از سینه‏اش عبور می‏داد. درد غیر قابل تحمل بود. پس از چند ثانیه‏ی مرگ‏بار، چیزی را در ته حلقش احساس کرد و قبل از این که متوجه شود، سیخ در دهانش بود. درد به هر دلیلی بود ناگهان فروکش کرد و ترینا دید که هنوز می‏تواند نفس بکشد. یک نفر پاهایش را بست و بعد چند نفری بلندش کردند و به اتفاق جمعیت، به سمت منقل از پیش آماده شده رفتند. بعد او را پایین گذاشتند و گرما فوراً با پوستش تماس گرفت و او را داغ کرد. وقتی مادرش کمی روغن سرد بر بدن او پاشید، برای آخرین بار در عمرش احساس خوشی کرد.

مادر وقتی روغن را به پستان‏های آویزان او می‏مالید، گفت: «همینه عزیزم. سعی کن لحظه‏های آخر آروم باشی.»

ترینا با چشم حرف او را تأیید کرد و سعی کرد تا می‏تواند زنده بماند. یک ساعت بعد، هنوز به هوش بود و می‏دید که کاتی را داخل یک سینی بزرگ آوردند و روی میزی گذاشتند. هم‏چنین از گوشه‏ی چشم دید که در آن گوشه‏ی دوردست باغ، سه نفر را دید که از دار آویزان شده‏اند و دست و پا می‏زنند و درست در لحظه‏ی آخر، کریستینا را در کنار دو دختر نوجوان دیگر شناخت.

لحظه‏ای او را به این صورت دید و لحظه‏ی دیگر کریستینا را در حالی دید که دست در گردن دختر دیگری که با او دار زده شده بود انداخته. و ناگهان کاتی، مادر کریستینا را هم دید و فهمید که دیگر زنده نیست.

به پایین پایش نگاه کرد و بدن برهنه‏ی خودش را بر سر سیخ دید. مادرش را دید که با چاقویی پستان‏های او را می‏برد و در ظرفی جداگانه می‏گذارد. و پدرش را دید که قلب او را در می‏آورد و به جان می‏گوید تا آن را در یخچال برایش نگه‏داری کند.

پایان.

پاسخ دهید