خاطرات یک سلاخ

امروز زن حدوداً چهل ساله‌ای زیر دست من افتاد که بر خلاف هم‌سن و سال‌های خودش، نه گریه می‌کرد و نه برای دو روز زنده ماندن بیش‌تر، روی تن خودش عیب می‌گذاشت. اضطراب داشت، امّا آرام و بی‌دردسر آوردند و از پا آویزانش کردند. روی تنش مهر یکی از بنگاه‌هایی که باهاشان قرارداد داریم خورده بود و همکار من، خودش را درجه‌ی دو، و هر دو پستانش را درجه‌ی یک ارزیابی کرده بود. یکی از پستان‌هایش را می‌شد حتّی در حد ممتاز هم ارزیابی کرد که اگر من بودم، شاید همین کار را می‌کردم.

وقتی آماده‌ی ذبح شد، استکان چایم را زمین گذاشتم و با کارد بالای سرش ظاهر شدم. بوسه‌ای از لب‌هایش گرفتم و او هم صورتم را بوسید، امّا درست وقتی کارد روی گلویش قرار گرفت و کارد رو روی پوست گردنش آروم آروم میلغزاندم که صدایش درآمد و گفت:

«خانوم.. می‌تونم یه سؤال بپرسم؟»

کارد را عقب کشیدم و جلوی صورتش نوک‌پا نشستم و گفتم:

«بگو عزیزم.»

«من خبر دارم دخترمو دیروز همین کشتارگاه آوردن. می‌شه فهمید تا حالا ذبح شده یا نه؟»

لبخندی زدم و گفتم: «خوب احتمالاً ذبح شده دیگه عزیزم. چند سالش بوده؟»

«نوزده سال.»

با شنیدن جوابش یکه خوردم. دختری به آن سن و سال را معمولاً به کشتارگاه نمی‌آورند و اگر هم بیاورند، خودمان وقت ارزیابی جدا می‌کنیم و در قرنطینه (همان سردخانه‌ی خاموشی که صحبتش را کردم) نگه می‌داریم برای زنده‌فروشی. این شانس وجود داشت که هنوز زنده باشد. فکری مثل جرقه از ذهنم گذشت و دیدم این موضوع ارزش تحقیق کردن را دارد. پرسیدم:

«اسمش چیه؟»

گفت: «زهره.»

زن را به همان وضعیت رها کردم و سپردم که تا من برگردم، کسی ذبحش نکند و رفتم به قرنطینه. از حدود بیست تا قفس که در سه طبقه، دور تا دور سردخانه قرار داشت، فقط چهار پنج تا خالی بود. داخل هر قفس، یک دختر برهنه نشسته بود و با چشمانی که به تاریکی مطلق عادت کرده بودند، مضطربانه من را نگاه می‌کردند. هوا گرفته و سنگین بود و همه‌شان خیس عرق بودند و من هم عجله داشتم زودتر از آن‌جا بیرون بروم. با صدای بلند پرسیدم:

«این‌جا کسی هست اسمش زهره باشه؟»

لحظه‌ای خبری نشد و بعد از یکی از قفس‌های ردیف پایین، یک دست بیرون آمد. جلو رفتم و نوک‌پا زمین نشستم و دستش را گرفتم و به داخل قفس خیره شدم. دختری بود خیلی پرتر از نوزده و بیست سال. تقریباً چهاردست‌وپا داخل قفس نشسته بود و پستان‌های درشت و بدن گوشتالویی داشت. ازش پرسیدم کی به کشتارگاه آورده شده، گفت دیروز. پرسیدم:

«مامانت هم قربونیه؟»

چند لحظه با نگرانی نگاهم کرد، بعد سرش را جلو آورد و گفت:

«یکی دو سال پیش داوطلب شد، بابام فروختش به یه مزرعه. نمی‌دونم بعدش چی شد.»

«اسمش چی بود؟»

«پروین»

آن‌جا را رها کردم و به سالن کشتار برگشتم و از زن پرسیدم:

«تو اسمت چیه؟»

گفت: «پروین»

با مدیر فروش کشتارگاه تماس گرفتم و گفتم چنین چیزی پیش آمده. گفت بکشیمش پایین و برگردانیم عقب. به این ترتیب، پروین که حتّی سردی کارد را با پوست گردنش حس کرده بود، دوباره روی پاهای خودش ایستاد و به گوشه‌ی سالن، و بعدتر به قرنطینه برده شد.

عصر پرس‌وجو کردم و گفتند که هنوز یک ساعت نگذشته بوده که مشتری خوبی برایشان پیدا شده و هر دو را با چند برابر قیمت خریده و ظرف دو سه روز آینده، جفتشان تحویل داده می‌شوند. قبل از رفتن به خانه، سری بهشان زدم و برای این که کنار هم باشند، هر دو را بیرون آوردم و در یک جفت قفس روی هم، جایشان دادم. قیافه‌هایشان بی‌نهایت به هم شبیه بود. غیر از این که مامانه کمی پرتر بود و پستان‌های بزرگتری داشت و چهره و اندام دخترش از طراوت جوانی می‌درخشید، هیچ اختلاف دیگری با هم نداشتند. مطمئن بودم که بعد از این یکی دو سال دور بودن از هم، حرف‌های زیادی برای گفتن دارند.

سرنوشتشان این بود که بعد از این‌همه مدت دوری، این‌جا به هم برسند و چند روز دیگه هم با هم ذبح بشوند…

پاسخ دهید