رویای فرزانه

پرستو وسط باغ از پا آویزان بود و زیر ضربات شلاقی که از هر طرف بر بدنش فرود می‌آمد، تقلا می‌کرد و دست‌وپا می‌زد. مهمان‌ها یا دور او جمع شده بودند یا کمی آن‌سوتر به رقص و شادی خوش می‌گذراندند که من آرام از فاصله گرفتم.

سیصد متر دورتر در کنار انبار کوچک باغ ایستادم. عرقم را خشک کردم و قفل در را باز کردم. دنبال کلید برق گشتم و روشنش کردم. نور ضعیفی از لامپ کهنه‌ی آویزان از سقف تابید که به هر حال، از تاریکی مطلق بهتر بود. زن جاافتاده و رسیده‌ای در یکی از چند قفس کوچک کنار دیوار نگهداری می‌شد که در سکوت من را نگاه می‌کرد. فرزانه چهل و یکی دو سال سن داشت، کمی ریزتر از سنش بود، امّا پستان‌های پهن و محکمی داشت. موهای خرمایی بلندش را پشتش ریخته بود و با چشمان سیاهش به من زل زده بود. نمی‌شد او را دید و لپش را نکشید. ترجیح می‌دادم به عنوان دوست‌دختر در کنارم بود تا می‌توانستم لب‌های قشنگش را که بدون آرایش هم قرمز و براق بودند، ببوسم. برهنگی و همچنین اضطراب باعث شده بود رنگ‌پریده به نظر برسد، امّا چهره‌ی زیبا و پخته‌اش در همان نور کم انبار هم می‌درخشید.

بالأخره دهان باز کرد و گفت: «کشتینش؟»

درباره‌ی پرستو حرف می‌زد. دختر بیست‌ودو ساله‌اش که قرار بود سر همان مراسم ذبح شود تا از گوشتش استفاده کنند.

نوک‌پا کنار قفسش نشستم و گفتم: «نه هنوز، فعلاً داره شلاقاشو می‌خوره که گوشتش ترد شه. اوّل تو رو خلاص می‌کنیم. الانم بچه‌ها دارن وسایلو برات حاضر می‌کنن. چند دقیقه دیگه هم با یه گاری میان دنبالت که ببریمت.»

فرزانه با کم‌رویی لبخندی زد و سرش را پایین انداخت. خواست خودش بود که چند روز آخر را برهنه در قفس سر کند و بعد در همان حال او را به وسط جمع برده و ذبح کنند. حالیش کرده بودم که با توجه به سنش، ممکن است از گوشتش استفاده‌ای نشود و ما هم هیچ برنامه‌ی تدفینی برایش برگزار نمی‌کنیم. سر بریده و بدن برهنه‌اش قرار بود برای مدتی به نمایش دربیاید. این فانتزی خودش بود و ما همه‌چیز را برای برآورده کردن خواسته‌اش مهیا کرده بودیم.

دستم را از لای میله‌ها داخل بردم و در حالی که سرش را نوازش می‌کردم، گفتم: «بیا قبلش یه بار دیگه مرور کنیم با هم. ذبح زنی مثل تو، سخت‌ترین مدل قربونی کردنه و مهارت می‌خواد که من دارم. ولی تو هم باید همکاری کنی. اوّلاً چهاردست‌وپا باید باشی که مهمونا لذت ببرن. ثانیاً وقتی کاسه‌ی آب جلوت گرفتن، زیاد نخور. فقط گلوتو تر کن. این یکی برای خودت خوبه. بعد که وقتش شد سرتو آروم می‌ذاری همون‌جایی که من بهت می‌گم. دستاتو از پشتت می‌بندیم، یکی هم پاشو می‌ذاره پشتت که وول نخوری. کار زیادی لازم نیست بکنی. سرتو می‌چرخونی از من دور می‌کنی، بعد هم چشماتو می‌بندی. ملت ممکنه بخندن، ممکنه چرت‌وپرت بگن، ولی تو سعی کن نفسای عمیق و بلند بکشی و آروم باشی.»

کمی مکث کردم تا آن‌چه را که گفتم، هضم کند. بعد ادامه دادم: «حرکت چاقو رو روی حلقومت حس می‌کنی. ممکنه حس کنی از یه ارتفاعی داری می‌افتی پایین. ممکنه دست‌وپا بزنی و تشنج بشی. بهت نمی‌گم درد نداره، ولی زیاد طول نمی‌کشه. این حرفا که می‌زنن می‌گن قربونی ده دقیقه زنده می‌مونه و درد خوشمزه می‌کنه و اینا، همه چرته. فوقش سی ثانیه تا یه دقیقه بعد از بریده شدن گلوت هوشیاری داشته باشی.»

زمزمه‌کنان، جواب داد: «می‌فهمم. نگران هم نباش. قول می‌دم نقش خودمو خوب انجام بدم.»

مرگ در یک قدمی‌اش بود و او با آرامش من را نگاه می‌کرد. نمی‌توانستم درکش کنم. جواب دادم:

«خب اگه این‌طوریه که شروع کنیم.»

قفل‌های قفس را باز کردم و کمک کردم تا بیرون بیاید و بایستد. بدن معرکه‌ای داشت. قدش به بلندی قد خودم بود. پاهای کشیده و بلندی داشت. موهای لای پایش را تراشیده بود و فقط کمی از بالایش را مدل‌دار باقی گذاشته بود. خیلی‌ها باسنش را زیادی پهن و بزرگ می‌دانستند، امّا من معتقد بودم اگر طور دیگری بود، بدنش ناقص می‌شد. به‌خصوص که چربی چندانی در تمام بدنش به چشم نمی‌خورد. با آن پستان‌های پهن و شکیل، می‌شد حدس زد که سوتین ۹۰ به بالا می‌پوشیده است. خنکی هوای عصر و رنگ‌پریدگی بدنش باعث شده بود نوک صورتی پستان‌هایش، درشت‌تر و پف‌دارتر از معمول به نظر بیایند. شک ندارم که فرزانه حتّی از دختر جوانش هم که قربانی دیگر همان مراسم بود، زیباتر بود.

دستم را پشت گردنش گذاشتم و به سمت بیرون انبار هدایتش کردم. چشمان دستیارهایم که با گاری منتظر بودند، با دیدن بدن زیبای فرزانه گرد شده بود. کمک کردم که روی گاری برود و چهاردست‌وپا بنشیند. در این موقعیت، پستان‌های بزرگ و کپل‌های پهنش بیشتر به چشم می‌آمدند.

مهمان‌ها که آمدن ما را از دور دیدند، دست از سر پرستو برداشتند، صدای موسیقی هم قطع شد و همه تشویق‌کنان دور محلی که برای کشتار فرزانه تدارک دیده بودیم، جمع شدند. وقتی گاری متوقف شد، طنابی را دور گردن فرزانه انداختم و او به دنبالم، چهاردست‌وپا از گاری پایین آمد. پیچ‌وتابی که خواسته یا ناخواسته به پستان‌هایش می‌داد، همه را، حتّی خود من را هیجان‌زده کرده بود. پیدا بود که در عوض احساس تحقیر، به خودش افتخار می‌کند. چند ثانیه به پرستو نگاه کرد که به‌آرامی در هوا تاب می‌خورد و یک جای سالم در تنش باقی نمانده بود. مادر و دختر، چند لحظه در سکوت به چشمان هم خیره شدند. فرزانه لبخندی زد و بدون این که کلمه‌ای حرف بزند، رویش را به سمت مهمان‌ها چرخاند.

یکی از بچه‌ها کاردم را به دستم داد و من جلوی چشمان فرزانه گرفتم تا نگاهش کند. پهن و سنگین بود با دسته‌ی زرد و کارشده. طرح کاردهای قدیمی سلاخی بود، با این تفاوت که از بهترین استیل گرمادیده‌ی اروپایی ساخته و پرداخته شده بود و به دقت تیز نگهداشته می‌شد. دیگر لازم نبود مثل گذشته چند بار چاقو کشیده شود. با اوّلین کشیده شدن، بیشترین تأثیر را می‌گذاشت.

فرزانه دستش را بالا آورد و به لبه‌ی چاقو کشید تا تیزی‌اش را امتحان کند و با دیدن خونی که از انگشت شصتش چکید، لبخند زد و با چشمان درشتش، برای آخرین بار به من خیره شد. من دستی به بدنش زدم و او را بر زانوانش نشاندم، دستانش را پشتش بردم و از ساعد تا کردم و محکم با طناب بستم. با این کار سینه‌اش به جلو فشرده شد و پستان‌هایش محکم‌تر از قبل ایستاد.

نفس همه‌ی مهمان‌ها در سینه‌هایشان حبس شده بود. دو تا از دستیارهایم آمدند، زیر بغل فرزانه را گرفتند و به مسلخ بردند و بر زانو نشاندند. من عقب رفتم و منتظر شدم. یکی دستیارهایم مشغول بستن موهای سر فرزانه با روبان شد و دیگری کاسه‌ی آبی را جلوی دهانش گرفت. فرزانه تنها کمی به آب زبان زد و بعد سرش را بلند کرد. بعد بدنش را به پهلوی چپ بر زمین خواباندند. پستان‌های بزرگش با بی‌حالی بر روی هم افتادند. به پرستو نگاه کردم که از همان‌جا که سروته آویزان بود، سعی می‌کرد تماشا کند. خوشبختانه میهمان‌ها مسیر دیدش را مسدود کرده بودند. یکی از دستیارهایم زانوی چپ فرزانه را گرفت و در حالی که پایش را بر ران پای دیگرش گذاشته بود، بالا کشید و با این کار، واژن سرخ و مرطوب فرزانه، جلوی دید همه قرار گرفت. برای اوّلین بار، حس کردم چیزی در شلوارم تکان می‌خورد. ترسیدم که مبادا فرزانه حدس بزند که در وجود من چه می‌گذرد، یا بدتر از آن، مهمان‌ها متوجه چیزی شوند.

دستیار کوچک‌تری موهای فرزانه را در مشت گرفت و کشید و من به‌سرعت بالای سرش رفتم. سرش به چپ خم شده بود و احتمالاً می‌توانست سایه‌ی من را بر بدنش تشخیص بدهد. به سختی نفس می‌کشید و منتظر تماس کارد بود. هنوز هم از آرامشش در حیرت بودم.

نفس عمیقی کشیدم و دولا شدم. کارد را بر حنجره‌ی فرزانه، درست همان‌جا که در اثر خوردن آب بالا و پایین می‌رفت، گذاشتم و خطی انداختم. تیغه‌ی کارد، گلو و رگ‌های حیاتی فرزانه را مثل پنیر برید و خونش شروع به پاشیدن کرد. کاردم را در لگنی انداختم و بلند شدم. زن بی‌چاره می‌خواست تقلا کند، امّا چنان تحت کنترل بود که فقط اسپاسم عضلاتش قابل مشاهده بود. لحظاتی بعد جریان ملایمی از ادرار را دیدم که از واژنش سرازیر شده بود. یک دقیقه‌ی دیگر هم صبر کردم و بعد با کارد دیگری سراغش رفتم و در یک حرکت، استخوان گردنش را شکستم و سرش را در لگنی انداختم. بلند شدم و لگدی به لاشه‌اش انداختم و با یک لگد، از این پهلو به آن پهلو کردم. خطی از خون رقیق، هنوز از گردنش بیرون می‌ریخت.

جمعیت به هلهله افتاد. زن‌ها هجوم آوردند و دستمال‌هایشان به خون فرزانه می‌مالیدند. آهسته عقب آمدم، دست در موهای فرزانه انداختم و سر بریده را بالا آوردم. هنوز خون از گلویش روی زمین می‌چکید. دهانش باز، زبانش بیرون، و چشمانش بسته بود. سر بریده را چرخاندم تا همه، از جمله دخترش که چند قدم آن‌طرف‌تر آویزان بود، ببینند. دستیارهایم لاشه‌ی فرزانه را گرفتند و از کنار دخترش، از پا آویزان کردند.

با پایان این کار، جشن به فرم سابقش ادامه پیدا کرد. در کانون همه‌ی توجهات، مادر و دختری با تن برهنه از پا آویزان بودند و در هوا تاب می‌خوردند. ضربات شلاق، حالا بر بدن هر دوی آن‌ها فرود می‌آمد، اگرچه فرزانه لاشه‌ی بدون سری بیش نبود و دخترش نیز تا چند ساعت بعد، حلال می‌شد.

صبح روز بعد، به همراه یکی از دستیارهایم سری به باغ زدم. از بدن پرستو جز مقداری استخوان هیچ چیزی باقی نگذاشته بودند. یکی از پستان‌های فرزانه را هم بریده بودند، امّا انگار که متوجه شدند فایده‌ای ندارد، همان‌جا زیر لاشه رهایش کرده بودند. با افسوس نگاهی انداختم و از دستیارم خواستم لاشه را برای مصرف سگ‌های خودمان، شقه‌شقه کنند و خودم به قدم زدن در باغ پرداختم.

پول خوبی بابت مراسم دیشب به من داده بودند، امّا مهم‌تر از آن، امیدوار بودم در عملی کردن رؤیای فرزانه، موفق عمل کرده باشم…

پاسخ دهید