ترزا و کریستینا

«مامان! باورت نمی‏شه… لیندا تو حراجه !!!» صدای ترینا زیاد مفهوم نبود. حدود دویست متر را از خانه‏ی پترسون‏ها تا آن‏جا، یک‏نفس دویده بود و نفس نفس می‏زد. عرقی که از سر و رویش می‏ریخت و شانه‏هایش را خیس کرده ادامه مطلب