ترزا و کریستینا

«مامان! باورت نمی‏شه… لیندا تو حراجه !!!» صدای ترینا زیاد مفهوم نبود. حدود دویست متر را از خانه‏ی پترسون‏ها تا آن‏جا، یک‏نفس دویده بود و نفس نفس می‏زد. عرقی که از سر و رویش می‏ریخت و شانه‏هایش را خیس کرده ادامه مطلب

خاطرات یک سلاخ

امروز زن حدوداً چهل ساله‌ای زیر دست من افتاد که بر خلاف هم‌سن و سال‌های خودش، نه گریه می‌کرد و نه برای دو روز زنده ماندن بیش‌تر، روی تن خودش عیب می‌گذاشت. اضطراب داشت، امّا آرام و بی‌دردسر آوردند و ادامه مطلب

بازگشت به خانه

ـ «مامانی، ما رو اینجا آوردن چی کار؟» این فریبا بود که با مادرش حرف می‌زد. آن‌ها را کف حیاط، پشت به پشت نشانده بودند و مچ دست‌هایشان را دور شکم آن یکی، با زنجیر به هم بسته و رفته ادامه مطلب

رویای فرزانه

پرستو وسط باغ از پا آویزان بود و زیر ضربات شلاقی که از هر طرف بر بدنش فرود می‌آمد، تقلا می‌کرد و دست‌وپا می‌زد. مهمان‌ها یا دور او جمع شده بودند یا کمی آن‌سوتر به رقص و شادی خوش می‌گذراندند ادامه مطلب