خاطرات یک سلاخ

امروز زن حدوداً چهل ساله‌ای زیر دست من افتاد که بر خلاف هم‌سن و سال‌های خودش، نه گریه می‌کرد و نه برای دو روز زنده ماندن بیش‌تر، روی تن خودش عیب می‌گذاشت. اضطراب داشت، امّا آرام و بی‌دردسر آوردند و ادامه مطلب

رویای فرزانه

پرستو وسط باغ از پا آویزان بود و زیر ضربات شلاقی که از هر طرف بر بدنش فرود می‌آمد، تقلا می‌کرد و دست‌وپا می‌زد. مهمان‌ها یا دور او جمع شده بودند یا کمی آن‌سوتر به رقص و شادی خوش می‌گذراندند ادامه مطلب